تبليغاتX
ساکن شماره ۸۱ - آتشی هم رفت.

ساکن شماره ۸۱

شماره ۸۱ در حقیقت اصلا وجود ندارد.

آتشی هم رفت.

آتشی چه عجیب و غریبانه رفت.

نه دور ماندن از زمين ميسرمان است Atashi
نه دير ماندن از زمان اما
 شگفتا ! بشارت رستگاري را
 در اتفاق اين دو واقعه جار مي زنند
 اين هم حكايتي است
هم اين كه بيداري پاداش رويا باشد نه كيفر آن
و تو
 ناگاه دريابي كه به كاخ خواب ها
 سلطنت زخم را چاكري مي كني
 حكايت ديگر است
 چندان حكايتي هم نيست جز اين كه
اين ميهمانسراي بي شكوه را
 به روان بيمار آواره اي اجاره داده اند
كه خودش دارد مهمان ناگزير را
بر دگان خويش بداند نه بيشتر
اين هم حكايتي نيست
نه دروازه هاي آراسته به نيزه و جمجه
نه آب به جرعه نه هواي به جيره
اما خواب
تلخ است خواب با شمشير زير پوست و
 شمشيري آويزان فراز دو چشم
 چشمي كه
 بايد ببيند آن چه نبايد هرگز ببيند را
و اين
حتما حكايتي است


 می دانی از چه می سوزم٬ از این که او اینگونه بود و در بیمارستان بود و جزو آخرین های زنجیره نیما بود به گفته سیمین بهبهانی (که اینک خود او آخرین است) آنوقت کیهان یا یک نماینده دون پایه و شان بوشهر (که خود همشهری اش است و آتشی مایه افتخار شهرش) در موردش به خود اجازه نقد و سخن می دهند بخاطر برگزیده شدنش به عنوان چهره ماندگار شعر فارسی. ما در کجای تاریخ ایستاده ایم٬ نمی دانم. آنگاه که مشیری و شاملو هم رفتند حسهایی مشابه داشتم. و به یاد ندارم در کتابهای درسی مان از آنها شعری. به زحمت از اخوان و شاملو چند تایی گذاشته بودند این اواخر. اما ای دریغ.

او رفت٬ ولی شعرهایش ماند تا نسلها و سلسله ها٬ تا شاهدی باشد بر اوج دوران ایران و ایرانی.

روحش شاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 2:30  توسط صبا  |