تبليغاتX
ساکن شماره ۸۱

ساکن شماره ۸۱

شماره ۸۱ در حقیقت اصلا وجود ندارد.

روزهای آخر

این چند روز آخر را با هم می نویسم٬ چون نه جزییاتش را به یاد دارم که بخواهم به جز بنویسم نه اتفاق مهمی افتاد.

روز هشتم: قرار بر بازدید از باغ گیاه شناسی بود (Jardin botanique de Rio). چند هزار گیاهی که گرد هم آورده بودند از آب و هوای گرم و استوایی٬ درختان و بامبوهایی که تا به آن روز در عمرم ندیده بودم٬ با هنر به خرج رفته در طراحی و نقاشی آن٬ خاطرات بی نظیری را در ذهنم به جا گذاشت.

کورکوادو مجسمه بزرگ مسیح است بر بالای بلندترین کوه داخل ریو. این مجسمه را هم فرانسویها ساخته اند و به برزیلی ها هدیه کرده اند نمی دانم به چه مناسبتی. تقریبا از همه جای ریو هم می توان دیدش. دو دستش را باز کرده است و درست در وسط سینه اش قلبی است. بعد از باغ گیاه شناسی به آنجا رفتیم. گرچه آن هم در محله نسبتا اعیان ریو واقع شده اما دزد و دوره گرد زیاد دارد. برای بالا رفتن یک خط آهنی کشیده اند و به همین دلیل معطلی زیاد دارد تا هم قطار مقابل برسد و هم واگنها پر شوند. باران گرفت و شیشه ها دم کردند و چیز زیادی هم معلوم نبود. هر چند همه اطرافمان هم جنگل بود و دورتر ها نا پیدا.

مسیح از آنچه در عکس هایش دیده بودم و از دور به نظر می آمد بزرگتر بود. بیشتر از خود مجسمه مسیح دورنما و چشم انداز آنجا برای گردشگران بدیع می نمود. از اینجا همه جای ریو معلوم بود و شانس آوردیم که زیاد مهی نبود و تا دورها را می شد دید. فرودگاه ریو٬ پلی که واصل ریو و یک جزیره نزدیکش می باشد٬ استادیوم ریو که انگار بزرگترین در جهان است با جنگل و نان شیری و ساختمانها و جزایر و کشتیها و قایقها همه را از آنجا می شد دید. برزیلی ها هم باز مرام کش کردند و همراهمان آمدند. اما باز این باران بود که بارید و وادار به بازگشتمان نمود. شب هم شده بود و کمکی سرد.

با پریسیلا و علی بودم٬ یکی برزیلی و یکی تونسی. باز صحبت از زبان شد و علی که برای مثال آوردن به عربی حرف زد پریسیلا پرسید: چی شد چرا عصبانی شدی!!!!

شب برنامه مدرسه سامبا بود که دوست داشتم بروم و از دستش دادم.

روز نهم: همه اش باران بارید و نتوانستیم از هتل خارج شویم. تنها بعد از ظهر که کمی باران بند آمد با ایمن تصمیم گرفتیم به مرکز شهر برویم برای خرید سوغاتی. آنجا که رسیدیم البته پشیمان شدیم. همه بسته بودند و چند مغازه ای هم که در یک خیابان مجاور باز بودند چنگی به دل نمی زدند. به خیابانی وارد شدیم که به نظر به مرکز شهر هدایت می شد. آنجا اما مناظر جالبی دیدیم. از خالکوبی و معتادان و ....

صد متری نرفته بودیم که رفتن را بر ماندن ترجیح دادیم و برگشتیم. چند تا عکس گرفتم از این خیابان و ایمن را حسابی حرصش دادم.

شب فهمیدم که به خیر گذراندیم. ۳ نفر از بچه های بخش با هم رفته بودند همان جایی که ما رفتیم و لختشان کرده بودند. البته لباسهایشان را به تنشان باقی گذاشته بودند.

روز دهم: این بار به قصد خرید از بازار روز ایپانما به آنجا رفتیم که بالاخره چشمان به جمال یکی از این کارناول های معروفی برزیلی روشن شد. این یکی اما در اصل یک مراسم مذهبی هندی بود. بازار روزشان ملغمه ای بود از هر چه که می خواستی پیدا کنی.

روز یازدهم: روز آخر است و کاری نکردیم به جز چمدان بستن و یک سر ساحل رفتن. آخر سر هم فرودگاه و هواپیما و اینبار باز آن زوج عاشق که گفتم برای اینکه بتوانند در کنار هم شبی عاشقانه را به سر برند از من خواستند که جایم را با آنها عوض کنم که معامله سود آوری بود. از آن جهت که صندلی کنارم خالی بود و لذتش را بردم. من جوانم.

پیوست ۱: ریو نام گلی است و ژانیرو به پرتغالی یعنی همان ژانویه. اولین بار در ۱۶۲۱ که پرتغالیها به این سرزمین رسیدند این گل را دیدند و نام محل را هم همان نهادند.

پیوست ۲: آن تعریف ها که از برزیل شنیده اید و دیده اید همه درست است. همیشه ساعت از ۱۰ شب که می گذرد سرتاسر خیابان را دخترها و زنها می پوشانند. فرقش این است که همه می دانند که این دخترها چه کاره اند ولی به هر حال در آن مملکت دور این شغل آنقدر ها هم تابو نیست و قباحت ندارد. دیگر آنکه مردمش به شدت فقیرند هر چند از تمدن و تکنولوژی به اندازه اروپایی ها کم وبیش بهره مندند. و در نهایت آنکه تعداد زیادی بچه کوچک را می بینی که به طرز حیرت آوری زیبا فوتبال بازی می کنند.

پیوست ۳: در همه غذاهایشان تقریبا همیشه برنج و لوبیا می خورند. برنج را کمی سرخ می کنند اما در خوراکشان زیاد با ما فرقی ندارد.

پیوست ۴: ریو یکی از زیباترین شهرهای دنیا است.

پیوست ۵: قابل توجه پسران: بیکینی برزیلی وقتی زیبایی دارد که جنس زیبا بر تنش کند.

پیوست ۶: این را سعی کردم تمام کنم٬ چون هفته دیگر به آلمان می روم و می خواهم آن بعدی را بعدترها تشریح کنم.

 پیوست ۷: این هم واقعیت است. در اتاق آدریان هم اتاقی رومانیایی ام همیشه با شرت می گشت. یک بار به شوخی بهش گفتم عجب penis بزرگی داری. ایمن که عرب است یکهو زد زیر خنده که این که خیلی کوچیکه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 22:30  توسط صبا  | 

روز هفتم

 

امروز هم علیرغم میل باطنی مجبور شدم زود از خواب بیدار بشوم. قرار بر بازدید از دانشگاه ریو دو ژانیرو بود که انگار بهترین دانشگاه برزیل است. دانشگاهی که در محله فقیرنشین ریو واقع شده و برای رفتن به آنجا 1 ساعتی ازمان وقت گرفت. به قسمتی از دانشگاه رفتیم که اسمش Escola Polytecnica بود و در حقیقت معادل برزیلی دانشگاه خودمان بود. دانشگاه زیاد قشنگ نبود. ساختمانهای قدیمی بدون معماری خاصی و به خاطر رطوبت شدید آنجا با دیوارهای پوسته کرده و شیشه های معمولا کثیف. به هر حال وقتی واردش شدم و دانشجویان را سر یک کلاس کلاسیک دانشگاهی دیدم یاد دانشگاه خودمان افتادم و دودره بازی های که کردم, یک احساس آشنا و دردناک بهم دست داد. آشنا بودنش واضح است برای چه, اما دردناک بود از این جهت که می بینی که بهترین سالهای جوانی و کلاسهای لیسانس تمام شد. هر چند اینجا که آمده ام آخرش بیشتر از یک دیپلم نمی دهند و البته بعدش یک فوق لیسانس. راهنمایی که بودم و تقریبا همه معلمانم که دانشجوی لیسانس بودند برایم خیلی بزرگ و دور می نمودند و حتی برادرم که وارد دانشگاه شد و لیسانس و فوقش را گرفت اصلا رسیدن به این مقطع سنی و تحصیلی برایم بدیهی و نزدیک نمی نمود. فکر می کردم اگر به این سن برسم خیلی پخته تر خواهم بود و کارهای بزرگی انجام خواهم داد, که الان از آن سن هم رد کرده ام.

بگذریم. در یک آمفی تئاتر کوچک منتظر ماندیم تا بالاخره سر و کله یکی دو تا استاد با چند دانشجوی علاف پیدا شد. رییس دانشگاه آمده بود که خیلی بد انگلیسی حرف می زد. جالب آنکه دیروزش در خیابان که با ایمن و آدریان راه می رفتیم, یک برزیلی با ظاهری کاملا برزیلی تا فهمید که توریستیم جلویمان را گرفت و شروع کرد به انگلیسی حرف زدن. از همه بزریلی ها که قبلا دیده بودم و بعدا هم دیدم ( به جز راهنماهای H-Stern ) بهتر انگلیسی حرف می زد. آمد و کاتالوگی نشانمان داد که عکس فاحشه ها را انداخته بود با جا و مکانی شبیه هتل به قیمت 200 رئال (تقرببا 70 یورو). هر چند کمی جلوترش یکی دیگر به همین شیوه 150 رئال پیشنهاد می داد.

باز هم بگذریم. بعد از آن یکی از استادان از دانشگاهشان یک ارائه داد (که البته اسلاید ها به زبان پرتغالی بود) و من باز یاد وقتی افتادم که P.J از دانشکده ارائه داشت. تعداد مقاله و تعداد استاد تمام وقت و دکترا و فوق لیسانس. تعداد دانشجو و تعداد آزمایشگاه. که حوصله ام را سر برد و فهمیدم حداقل در این فاکتورهایی که ارائه کرد هنوز با ما زیاد فاصله دارند و ما آمار خوبی داریم مثل همیشه!! تمام که شد یکی از بچه های 2003 یک ارائه از دانشگاهمان کرد و طبیعتا مثل همیشه جذاب می نمود. خیلی سعی کرد وانمود کند که خیلی صمیمی است و باز, و البته خیلی قبلش توصیه کرده بودند که باز باشید و اگر برزیلی به طرفتان آمد خیلی خوب جوابش را بدهید و فلان و بهمان (و به طور واضح باز این خارجی ها بودند که بیشتر با برزیلی ها حرف زدند) که از این دانشگاه در سالهای آتی دانشجو زیاد خواهد آمد و البته این چیزی جز سیاست نیست و در دانشگاه نژادپرستی زیاد خواهی دید که در این مورد بعدا بیشر می گویم. تمام که شد و رییس آینده دانشگاه هم که حرف زد به طرف ورزشگاهشان رفتیم که مسابقه ای بود بین تیم 1 ما (که تقربیا همه 2003ای هستند) و تیم دانشگاه ریو (و نه Escola Polytecnica). در حین عبور دانشجوهای سال اولی را دیدم که مشقهای رسم فنی را انجام می دادند و عده ای دیگر را که مشق الکتونیک می کردند. یاد سال اول خودمان افتادم و استعدادهایی که دانشگاه هر سال هدر می دهد.

مسابقه کمی دیر شروع شد. از همان اول هم که برزیلی خودشان را گرم می کردند وچند تا توپی که زدند واضح بود که می برند. از لحاظ نفری خیلی قویتر بودند ولی به لحاظ تیمی نه به آن اندازه. به هر حال درسه دست متوالی بردند و تمام شد. برتر بودنشان را از همان اول هم می شد حدس زد. چون اولا اینجا برزیل است و والیبال و فوتبال چبزی است که همه بلدند از همان کوچکی. دوما تیم دانشگاه ریو نمی دانم از بین چند هزار دانشجو انتخاب شده است, در حالیکه تیم ما از بین هزار نفر که به والیبال علاقه داشته اند و نه لزوما بازی خوبی. هر چند هفته ای 6 ساعت تمرین داریم.

ناهاری خوردیم که قیمتش بر وزن غذا وابسته بود. آخرش فهمیدیم که مهمان دانشگاه بوده ایم و این بار در پاچه فرانسویهای خسیس رفت که از اول نمی دانستند. در مقایسه با دیروز زیاد روز حال دهنده ای نیود. شبش قرار بر آن شد که با برزیلی ها به دیسکو برویم که خب من نرفتم.

 

پیوست 1: ما فقط عکس فاحشه ها را دیدیم و لا غیر.

پیوست 2: P.J همان پرویز جبه دار است که رییس دانشکده برق است و چهره ماندگار و نیز قطبهای مخرج.

پیوست 3: چهره فرانسیها خیلی دیدنی بود وقتی که در مقابل برزیلی ها زمین گیر شده بودند.

پیوست 4: در آمریکای جنوبی به جز برزیلی ها که پرتغالی حرف می زنند بقیه کشورها اسپانیولی صحبت می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 19:33  توسط صبا  | 

روز ششم:

 

 امروز شاید هیجان انگیزترین روز این مسافرت بود. ساعت 6:30 آدریان آمده بیدارم می کند و می گوید که مگر نمی آیی. من هم جوابش را دادم که قرار 7:45 است. گفت نفهمیدم چی گفتی. دوباره تکرار کردم که بهم گفت داری عربی حرف میزنی. البته جوابش را دادم اما می خواستم بلند شوم و بگویم احمق این بار 6ام است که میگویم, زبان ما فارسی است. هر چه باشد هنوز این زبان است که می توانم بهش افتخار کنم. دیدم نفهم است دیگر.

قرار بود به جزیره بزرگ برویم. دو ساعتی با اتوبوس رفتیم که البته در نیمه راه یک توقف داشتیم. در اتوبوس با سلین هم صحبت بودم. ازم پرسید فرق فارسی که افغانها حرف می زنند با فارسی ایرانی چیست. پرسید که مثلا اگر بگویم «حالت خوبه ؟» تو میفهمی؟ معلوم شد که پدرش به جای سربازی آنوقتها که سربازی در فرانسه اجباری بوده در افغانستان معلم ریاضی بوده است. و فارسی را انگار تا حد خوبی می داند.

همه جا سبز است. مثل شمال خودمان. البته کمی فرق را دارد. اینجا واقعا هیچ وقت ارتفاعات بیشتر از یک تپه نیست و با کوههای البرز قابل مقایسه. جاده هم هیچ وقت زیاد از دریا فاصله نمی گیرد.

به اسکله که رسیدیم سوار یکی از این کشتی های توریستی شدم که باز قبلا فقط در تلویزیون دیده بودم. 1 ساعتی با قایق در میان جزایر کوچک تاب خوردیم تا بالاخره کنار یکی از این جزایر توقف کردیم و شنایی هم. آبی نسبتا گرم بود وشنا درش خیلی لذت بخش تر. آب کاملا شفاف و آرام و چون نزدیک صخره های ساحلی بود به رنگ سبز مرجانی بود. حرکت که کردیم به یک جزیره دیگر رفتیم که کلیسایی داشت. پیاده روی در میان جنگل بکر در یک جزیره احساس این کارتونهای کودکی را بر می انگیزد  که خیلی هاش در جزایر رخ می داد. والیبالی بازی کردیم در آب و به راه افتادیم. غذا را در کشتی سرو کردند که خیلی خوب بود و با حرکتهای ملایم کشتی و آفتاب کیفش صد چندان می شد. برزیلی ها هم٬ بیشتر خدمه کشتی٬ یک آهنگ سامبا گذاشتند و شروع به رقصیدن کردند.  به جزیره بزرگ رفتیم که دهاتی داشت و ساکنانی هم. خیلی قشنگ بود. آنجا هم 1 ساعتی ماندیم و گشتیم. چند نفری از بچه ها ماندند که من هم شک داشتم که بکنم این کار را یا نه. بی نظیر بود این مناظر. انگار خدا خواسته این تکه زمین را نقاشی کند و هنرش را بیشتر به رخ بکشد. در راه برگشت بارانی زد و دریا پر از موج شد. تکانهای قایق و زد و خورد موج و قایق هم چیزی بود که دوست داشتم و جدید  بود. به هتل که برگشتیم  ساعت از 8 گذشته بود. دوشی گرفتیم و با ایمن به پیتزا داوطلبی رفتیم که تعریفش را کردم. ربع ساعتی که گذشت تقریبا همه آمدند و تورنومنتی گذاشتند که کادر مربیان (والیبال) متشکل از 4 نفر 97 پیتزا خوردند.  

راستی این روز ها قسمتی از استاد را با خانم هایده جایگزین کرده ام. زیاد برای وطن خوانده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 22:25  توسط صبا  | 

روز چهارم

این روز چهارم سفراست که البته نوشته بودمش و تایپش نکرده بودم.

 

امروز دیر از خواب بیدار شدم. راستش اگر ایمن صدایم نمی کرد هنوز هم خواب می ماندم و صبحانه را از دست می دادم. بعد از صبحانه که با عجله خوردم قرار شد به مرکز شهر برویم. در ایستگاه اتوبوسی که زیاد از هتل دور نبود منتظر شدیم و بعد از نه چندان معطلی زیادی اتوبوسی رسید. کلا سیستم حمل و نقل شهری در ریو اگر چه به نظرم بسیار فعال و بی معطلی آمد اما از یک بی نظمی هم بهره مند بود! در اتوبوسها پول می گیرند. یک مامور در راهروی اتوبوس نشسته است و پول می گیرد و اجازه عبور می دهد. سیستم احمقانه ای است. اتوبوس اما اگر جای خالی برای نشستن نداشته باشد, بهتر است که سوار نشد. از سواریهایشان هم وحشیانه تر رانندگی می کنند. این البته منحصر به خطوط به اصطلاح واحدشان است. طرح هندسی راهها و ترافیک خیابانها هم  این اجازه را بهشان می دهد.

در یکی از همین خیابانها بود که آلیس را نزدیک بود ماشین بزند. شانس آورد و آوردیم. جایی که شلوغی مرکز شهر را نداشت اما ظاهرا مرکز شهر بود پیاده شدیم و از یک کلیسا دیدن کردیم.  یک کلیسای معمولی بیشتر نبود و در مقایسه با کلیساهای بزرگ و قرون وسطایی فرانسه چندان نمودی نداشت. کلیسای دیگری کمی قدیمی تر از قبلی مانده از قرن 17 بالای یک تپه که داخلش به شدت تزیین شده بود را دیدن کردیم. تقریبا تمام جاهای تاریخی دوشنبه ها تعطیلند و این یکی کلیسا را که سنت بندیکت هم نام داشت در تاریکی دیدیم. از آنجا که آمدیم به مرکز شهر واقعی رفتیم. همه یک عینک آفتابی مسخره خریدند و مسخره ترها یک کلاه مکزیکی هم. کتابخانه قدیمی ریو هم همان حوالی بود که 350,000 جلد کتاب قدیمی داشت. سه طبقه پر از کتاب.

همه جا پر از کلیسا بود. و نکته عجیب آنکه سر ظهر دوشنبه کلیسا را پر از آدم می دیدی. و آنهایی که اعتقاد داشتند ولی یا وقتش را نداشتند یا حالش را, در عبور از مقابل کلیسا صلیبی می کشیدند و سری خم می کردند و لختی می ایستادند.

یک بنای مخروطی شکل که ارتفاعش حوالی 70-80 متری می شد در حقیقت کلیسای بعدی بود که این یکی هیچ ربطی در ظاهر به کلیسا نداشت. نه ناقوسی و صلیبی و در داخل بدون هیچ ستونی. نیمکتها هم شبیه یک میدان نمایش چیده شده بود. به هر حال در خارج اگرچه نمای چندان جالبی نداشت اما در داخل با تمام آراستگی اش آرامش بخش بود.

سوار مترو شدیم تا به تماشای مسیح بر فراز بلندترین کوه ریو برویم که مسیح این بار در مه غرق شده بود و برگشتیم. مترویشان بد نبود و همچنان که باز خدمه اضافی فراوان داشت ولی با متروی پاریس قابل مقایسه نبود حتی با وجود کولر.

شب در رستورانی رفتیم که شیک بود و یک نوشیدنی مجانی بهمان داد و بعد غذا هر چه که بر می داشتی به ازای هر 100 گرم 2,65 رئال می پرداختی.

پول برزیلی چه اسکناس باشد چه سکه به یورو شباهت بی نظیری دارد. یعنی طرح تقریبا همان است به جز آنکه به پرتغالی هم چیزی نوشته اند. باز جالب است که مثلا هم سکه 1 رئالی دارند و هم اسکناسش را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 2:43  توسط صبا  | 

نان شیری در ریو

نان شیری در ریو دو ژانیرو
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 11:26  توسط صبا  | 

روز پنجم

روز چهارم را بعدا می گذارم. فعلا امتحان دارم و مجال تایپ کردنش نیست.

 

صبحانه را که با عجله خوردیم در لابی هتل منتظر ماندیم تا اتوبوس H-Stern برسد. H-Stern یک شرکت جواهر سازی است که معروف است و نمی دانم در اصل کجایی است ولی در ریو دو ژانیرو همه جا تبلیغ کرده است. در برزیل هم انگار معدن الماس و طلا زیاد است.

وقتی رسیدیم این پذیرش H-Stern بود که اول از همه باعث تعجب شد. در همون مدتی که ما آنجا منتظر بودیم حداقل دیدم که به 4 زبان به جز پرتغالی که زبان خودشان است حرف زدند. نمی دانم  چقدر باید حقوق بگیرد یک مسئول پذیرش تا 5-6 زبان حرف بزند. قدم به قدم مسئول و راهنما گذاشته بودند تا هم راهنمایی کنند و هم مراقب اوضاع باشند که باز البته همه چند زبانی بلد بودند.انگلیسی و اسپانیایی که حتما بلد بودند و تا حدی فرانسه که البته خیلی هاشان فرانسه را هم به همان خوبی حرف می زدند که انگلیسی. از کارگاهها که خواستیم ویزیت  کنیم واکمن مانندی دادند و زبان را انتخاب می کردی که دقیقا 12 انتخاب داشتی. جواهر تراشان پشت ویترین نشسته بودند و مشغول بودند. همانجا بود که اولین تصویر حقیقی عمرم را دیدم. یعنی مثلا یک تکه الماس را گذاشته بودند و یک آیینه مقعر بزرگ و این تشکیل یک تصویر حقیقی می داد. انگار یک الماس واقعی گذاشته بودند و وقتی می خواستی لمسش کنی دستت ازش رد می شد. همینطور فیبر نوری. آن هم اولین بار بود که حرکت نور و شکست نور در فیبر نوری را می دیدم. ازمان پرسیدند که نمی خواهیم چیزی به در حدود ۲۰۰ رئال (واحد پول برزیل که تقربیا برابر ۳۵۰ تومان است) بخریم که البته جواب ما منفی بود. در عوض به ما چند تا سنگ دادند که البته تراش نخورده بود ولی به اندازه کافی قشنگ.

 زیاد علاقه ای به جواهر آلات ندارم ولی اینجا جذب هنری که در این جواهرات به کار رفته بود شدم. یک گل مانند ساخته بودند با طلا و پلاتین و الماس که با سرما و گرما می شکفت و جمع می شد. بی نظیر بود. 

آمریکاییها زیاد بودند در گالری. آمده بودند خرید و اتفاقی که به حرف یکی شان با فروشنده گوش می کردم که یک انگشتر را قیمت می کرد شنیدم که آن تکه سنگ و فلز حدود ۲۵۰۰۰ دلار می ارزد. به هر جواهر البته شناسنامه ای و کارت شناسایی می دادند. چند تایی از بچه ها هم خرید کردند که مسلما از خارجی ها بودند و نه از فرانیسویهای خسیس. آخرش هم بهمان مینی بوسی دادند برای بازدید کردن از "نان شیری". نان شیری چیزی نیست جز یک تخته سنگ بزرگ  که البته خیلی بلند و قشنگ است. 390 متر ارتفاع دارد و از آنجا همه جای ریو را می توانی ببینی. جدا از آن فرم خاصی دارد که با منظره جنگل و دریا و جزیرههای کوچک و ساختمانها جذابیتهایش بیشتر ظاهر می شود.

بعد از نان شیری به سواحل ایپانما رفتیم. ریو سه محله دارد که قشنگ است و مردمش ثروتمندند. کوپاکونما, ایپانما و لبلون. فرق سواحل ایپانما با کوپاکونما در آن است که موجهای آنجا بلندتر و قویتر است. موجهایی  که وقتی رویش سوار می شوی باید سعی کنی رویش بمانی و اگر به زیر بروی تنها کار مفید اینست که دستهایت را حایل صورتت کنی تا اگر بر زمین زدت بینیت نشکند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 0:19  توسط صبا  | 

روز سوم

صبحانه هتل خیلی خوب است. من که به زور همیشه صبحانه می خورم نیم ساعت یا سه ربع ساعتی خوردم. یکشنبه بود و ساحل پر از آدم. همه والیبالیها آمده بودند و یک تورنمت بود. ما هم تیم خوبی داشتیم ولی با یک عملکرد بد. یکی از مربیها در تیم ما بود. به هر حال دو بازی اول که بازیهای آسانی بودند را واگذار کردیم و سومی را که از همه سختر بود بردیم. ناهاری دادند  که البته به زور اسمش را میشود ناهار گذاشت.  بعد از ظهر را هم والیبال بازی کردیم با برزیلی ها. به شدت قوی هستند. تیم ضعیفی نبودیم اما تقریبا همیشه باختیم. شاید البته به والیبال ساحلی عادت نداریم یا به باد. موجها امروز به بلندی موجهای دیروز نبودند. بعد از ظهر آمدم و حمامی کردم و راه افتادیم به جستجوی رستوران. خیلی از فرانسویها راهنمایی برای ریو گرفته بودند و آن را مثل یک کتاب عادی خوانده بودند. آدرس رستورانها را هم  از همانجا پیدا کردند. این بار هم به یک رستوران خوب به نام سروانتس رفتیم. سروانتس اگرچه یک رستوران کلاسیک بود اما به دلم نشست. غذای فراوان با قیمتی معقول. تقریبا در همه رستورانهای کوپوکابانا 70-80 درصد توریستند و بقیه را خود برزیلها تشکیل می دهند. فکر می کنم برزیلی ها هم مثل ما در پاریس هیچ وقت در رستورانها حال نکرده اند. رسم است که گارسن ها هر نوشیدنی که برایت سرو می کنند حتی اگر آب باشد اول لیوانت را پر کنند.

 آدریان هم اتاقی رومانیاییم غیر قابل تحمل است. یک دوست ایتالیایی هم پیدا کرده که شبها با هم بیرون به باری یا کافه ای می روند. همیشه دیر بر می گردد و همیشه پول کم دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 23:49  توسط صبا  | 

روز دوم

اینجا برزیل است.

نمی دانم سرزمین چی. هیچ صفتی ندارم برای توصیف کردنش. وحشی, غریب, شرجی, مرطوب یا شاید خطرناک. در فرودگاه و کنترل پلیس که می رسی اولین چیزی که جلب توجه می کند برخورد ماموران است که آن لبخند و در عین حال جدیتی که ماموران اروپایی دارند را ندارند. از فرودگاه  که بیرون می آیی رانندگان تاکسی اند که اطرافت را می گیرند و این بیشتر برای فرانسویها عجیب می نمود. از فرودگاه که رد می شوی و هنوز به شهر نرسیده محله های فقیر را می بینی که با جنوب تهران کاملا قابل مقایسه اند و شاید هم بدتر. شهر ترافیک  روانی دارد به نسبت جمعیتش. از بزرگراهی رد شدیم که شاید 2-3 کیلومترش بروی پلی بنا شده بود. اکثر خیابانها یا یک طرفه اند یا بلوار مانندند. به هتل رسیدیم در محلهای به نام کوپاکابانا روبروی دریا. هنوز همه اتاقها خالی نشده بودند و هتلدار در بار هتل نوشیدنی پیشنهاد داد که فرانسویها را به هیجان آورد. با یک تونسی و یک رومانیایی هم اتاقی ام. اول از هر کاری پول برزیلی گرفتیم. ظهر به رستورانی رفتیم نزدیک هتل. 14-15 نفری بودیم. بر خلاف رستورانهای فرانسه که چرند سرو می کنند و قیمت خون پدرانشان را میگیرند اینجا غذای خوبی می دهند با قیمتی مثل ایران. پریسیلا نتها برزیلی والیبالی هم همراهمان بود و کلی کمکمان کرد. بعد از هتل به پلاژ رفتیم و کمی والیبال بازی کردیم و نتی به آب زدیم و با موجها بازی کردیم. موجها بسیار بلند است و بر آنها سوار شدن زیاد سخت نیست. شب به رستورانی رفتیم که خیلی خوب بود. اگر چه که گران بود ولی بسیار عالی بود. انواع سالاد را گذاشته بودند و همه مجانی. بر سر میز که مینشتی تقریبا هر دو دقیقه یک گارسن می آمد و برایت پیتزا سرو می کرد. انواع پیتزاها. همانجا بود که پیتزا شکلات و موز هم خوردم که به نظرم خیلی خوب آمد و اگر یک مغازه در ایران این کار را بکند کلی مشتری خواهد داشت. و آخر تکنولوژی را هم دیدیم. در ورود به تو کارتی میدادند و بر سر میز که مینشستی  و سفارش که می دادی ( مثلا یک  نوشیدنی) در یک PDA میزد و یک شبکه داخلی داشتند و در کمتر از 30 ثانیه گارسنی را می دیدی که سفارش تو را در دست می آید. موقع پرداخت هم فقط همان کارت را می دادی و هیچ پرسش و پاسخی رد و بدل نمی شد.

آخر شب هم با فرانسویها رفتیم بیرون و برزیلی ها را دیدیم که پشت یک دیسکو صف کشیده بودند.  روز خسته کنندهای بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 21:43  توسط صبا  | 

روز اول

من البته برگشتم. در سفر فرصت کردم و چیزهایی که به نظرم جالب آمد را نوشتم. این روز عزیمت به وادی برزیل است!!!

مثل همیشه دیر راه افتادم. تقصیر من نبود. ظهرش رفتم خانه فریبرز تا کامپیوتری که تازه خریده بود را ببینم و ناهاری با هم بخوریم. وقت نکردم چمدانهایم را جمع کنم. عصری بعد از کلاس آمدم و مشغول شدم و تازه مجبور شدم  ظرفهایم را هم بشورم. مادر پریسا تا چند روز دیگر می رسد و برادر هایش هم. اتاق مرا خواست و وادار به مرتب کردن اتاق شدم. به هر حال حرکت کردم و در راه مروان را دیدم. بعدا فهمیدم که خیلی شانس آوردم که دیدمش, چون نه می دانستم که شارل دو گل 1 است یا 2 و نه میدانستم از کدام درگاه (port) است.  جنی که در اصا اسمی شبیه "جیاندران" دارد که چینی است و واضحا همیشه سر وقت است هم این بار دیر آمده  بود. هر سه همسفر بودیم تا فرودگاه و مثل قصه همیشگی ایرانیها در فرودگاهها,این بار هم من هم مستثنی نبودم و مشکل داشتم. به هر حال همه کنترل ها تمام شد و بدون هیچ تاخیری و مشکلی راه افتادیم. بوینگ 777 بود و نسبت به هواپیماهای ایرانی عالی.

 خیلی لذت دارد با زمان بازی کردن, وقتی که به ساعتت نگاه می کنی, ساعت از 10 گذشته است, اما هنوز هوا تاریک است.  در هواپیما یک جفت عاشق کنارم بودند. از بچه های والیبالند هر دو و توی ecole با هم آشنا شده اند. آنقدر از هم لب گرفتند که من دهنم به جای آنها خشک شد و به قدری عشق بازی کردند که من به جایشان خسته شدم. خوابیدند در آغوش هم. کمی که گذشت نمی دانم گرمشان شد یا دستشان خواب رفت. همدیگر را پس زدند. همیشه انیطور است. عشق و عشق بازی از این نوعش همیشه متعلق به زمان خوشی است.

برایم عجیب بود وقتی یکی از فرانسویها گفت اولین بارش است که سوار هواپیما می شود و وقتی تعجبم بیشترشد که گفت خیلی از بچه های بخش (منظور والیبالیهاست) اینطورند. کلا این را به پای خساستشان می توان گذاشت. این فرضیه ام بعدا در برزیل تایید شد و الان می دانم که خیلی خسیسند.

بعد از حدود 12 ساعت رسیدیم. خوشبختانه کنار پنجره بودم و برزیل را از آسمان هم دیدم. از اروپا هم سبزتر و وحشی تر. مناظری بود کاملا جدید که قبلا فقط در فیلم ها دبده بودم.

اینجا برزیل است.    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 18:42  توسط صبا  |