تبليغاتX
ساکن شماره ۸۱

ساکن شماره ۸۱

شماره ۸۱ در حقیقت اصلا وجود ندارد.

به یاد معصومیت و پاکی کودکانه اش

اینجا خیلی سوت و کور شده گفتم یه چراغ روشن کنم اینجا:

و رسالت من این بود
تا دو استکان چای داغ را،
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی،
آنها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم، نوش کنیم

"حسین پناهی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 17:5  توسط سروش  | 

در آرزوی آرمانهای دست نیافتنی

با وجود همه تلخی های این روزها ، با وجود تغییر بسیاری از آرمانها ، با اینکه این روزها از ترس خطر جنگ و آشفتگی های هر روزه نمی شود نفسی به راحتی کشید... باز هم نمی شود تصاویر روزهای انقلاب را هر چند تحریف شده دید و لرزشی که در دل از این همه وحدت و از جان گذشتگی - حالا بر گرفته از هر چیز که بوده باشد - را نادیده گرفت. نمی توان آن شور انقلابی را ندید. آن شوری که همه پدر و مادرها می گویند دیگرامکان ندارد که تکرار شود. نمی توان سرودهایی را که احتمالا برای اولین و آخرین بار از رادیو پخش می شود شنید و همراهی نکرد. گاهی پیروزی یک حرکت مردمی فارغ از نتیجه اش همواره پیروزی می ماند. فکر نکنم نسل انقلاب علی رغم همه مسایل و سر خوردگی ها از تجربه آن روزها پشیمان باشد. می دانم دل هم نسلان من هم حداقل یک بار در آرزوی تجربه روزهایی که خود را در سرنوشتت موثر ببینی لرزیده است. در آرزوی تجربه شور آن روزها...

مرا تا به تن گوهر جان بود            دلم روشن از مهر ایران بود

بدین آب و خاکم چو ایمان بود       نیندیشم از فتنه اهرمن

نگه دار ایران چو یزدان بود            کران تا کران جهان تا جهان ...

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 13:14  توسط سروش  | 

دکتر دیروز سر کلاس می گفت که ریشه خیلی از مشکلات جامعه و این همه فساد توی دستگاههای اداری به خاطر تورمه که یکی از مهمترین دلایلش کسری بودجه است. وقتی حقوق یکی توی یه دستگاه دولتی اندازه ایه که زندگیش نمی گذره هم ذهنش اینقدر مشغول این مسئله می شه که کارش رو خوب انجام نمی ده و انجام کاری رو که نیازش رو برطرف نمی کنه رو وظیفه اش نمی دونه و هم رو میاره به راههای میانبر که رشوه و زیر آب زنی و ... و کلا فساد ترویج پیدا می کنه.می گفت اگه این آقایون می دونستن که با تصویب این قانونها چه جوری دین رو از مردم دور می کنن این کار رو نمی کردن! آخرش هم گفت شما برین بهشون بگین!

توی این سالها همیشه فکر می کردم که چرا مردم ما اینقدر به فساد و رفتارهای غیر اخلاقی گرایش پیدا کردن . چرا توی هر اداره ای جوری باهات رفتار می کنن که انگار مزاحمشون شدی نه اینکه وظیفه شون کمک به شماست. واقعا جواب اینه که مجبور شدن. وگرنه این جور که به دنیا نیومدن! و بعد شکل گیری این جو باعث می شه که همه مجبور بشن که به رنگ جماعت در بیان. اگه همرنگ جماعت نشی به حقت نمی رسی و در حالت بدتر نمی تونی شکم خودت و خانواده ات رو سیر کنی. و همین طور در سطوح مختلف جامعه در هر سطح با مشکلی رو به رو هستی. و اگه نخوای همرنگ جماعت بشی باید بری ...

در حالی که مثلا تورم کلا مسئله حل شده ای در دنیاست و به عنوان یک مریضی اقتصادی شناخته شده قابل درمانه و همین طور خیلی مسایل دیگه. به خاطر همینه که باید یک سری مسایل رو عمیق بررسی کرد و نتایج دراز مدت رو پیش بینی کرد. علاج بعضی چیزها واقعا خیلی مشکل نیست...

ای کاش می توانستم

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش می توانستم...

پ.ن. : منکر این نیستم که مسایل فرهنگی و اجتماعی هم بر این جریانات تاثیر گذارند و تغییر آنها مشکلتر خواهد بود و نیاز به مطالعات بسیار بیشتر و عمیق تری دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 17:20  توسط سروش  | 

جملات منقطع

هواپیما سقوط کرد.

هواپیما C130 ارتش بود.

هوایما با یک ساختمان مسکونی در سه راه آذری بر خورد کرد.

خبرنگاران صدا و سیما ، ایسنا و ایرنا ، فارس ، همشهری و... با مسئولان روابط عمومی ارتش راهی بندر عباس بودند تا از مانور ارتش در چابهار گزارش تهیه کنند.

معاون ناجا اعلام کرد که ساختمان آسیب جزیی!!! دیده است.

این چندمین سقوط هواپیمای C130در سالهای اخیر بود. و همه به یک دلیل : خاموش شدن موتور!

مردم حاضر در صحنه می گفتند که آدمها را می دیدند در حال سوختن ولی مخزن بیشتر ماشین های آتشنشانی خالی از آب بود. 

۱۰۴ کشته ...

مدارس امروز تعطیل بودند به دلیل آلودگی هوا ... بچه های بیشتری خانه بودند...

در euronews که تصاویر حادثه و صحنه های کمک رسانی را دیدم ، احساس کردم این تصاویر متعلق به کشور من نیست. این همه آشفتگی و بی نظمی ... به دیگرانی که مارا عقب افتاده می خوانند ، حق دادم. euronews گفت دلیل چنین حوادثی استفاده از هواپیماهای قدیمی و عدم توانایی خرید هواپیمای جدید به دلیل تحریم است.

به دلیل آلودگی هوا فردا و پس فردا در تهران و شمیرانات تعطیل رسمی!! است! فقط مراکز بهداشتی - درمانی باز هستند!!!

چیزی شبیه بغض گلویم را می فشارد . اشک آدم ها. ترس و بی خبری ... انتظار مرگ یا زنده بودن عزیزان... تصاویر اتفاقات شبیه به این در سالهای گذشته ،  از جلوی چشمانم می گذرند... چرا واقعا چرا؟ روزهای نزدیک دی همیشه ترسناکند... یا به گناهی کرده خدا نگاهش را از ما بر گرفته... 

خدا بلای بعدی را به خیر بگذراند...

پ.ن. می گویند که هواپیما نقص فنی داشته طوری که خلبان اول حاضر به پرواز نشده است... اینجا در گزارش خبری دارند از مشکلات امدادرسانی در ترافیک تهران و ازدحام مردم می گویند. ما که مدیریت بحران نداریم و حتی جلوی حوادث را اگر بتوانیم نمی گیریم... چرا از حوادث پیشین نمی آموزیم؟...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 18:58  توسط سروش  | 

ما و آنها، آنها و ما

در این مدتی که ماهواره داریم ، هفته ای یکی دو باربیشتر نمی رسم چیزی ببینم و سعی می کنم این وقت را صرف دیدن مزخرفات نکنم - مخصوصا کانالهای فارسی زبان-  ولی چیزی هر بار به شدت توجهم را جلب کرده است . چه در فیلم ها و چه در  show های تلویزیونی زنده و چه در اخبار و برنامه های مستند (مسلما محصول امریکا)... و آن صداقت مردم این کشور است با خودشان و دیگران. این که در هر لحظه خودشان هستند. وقت شادی و غم. با چیزهای کوچک بسیار شاد می شوند و این شادی را بلند ابراز می کنند و به راحتی می گریند. بی آلایشند و راحت. عشوه و ادا ندارند. مخصوصا برعکس آنچه که مردم ما فکر می کنند - که غربیها بی عاطفه اند و چه و چه ! - بسیار با هم همدردی می کنند و غم هم را می خورند و به هم کمک می کنند. می دانم که برنامه های تلویزیونی به تنهایی نشان دهنده چیزی نیست و می توانند برای تاثیر گذاری بر احساس مخاطب باشند. ولی تعریف های دوستان عزیزم که در این مدت از ایران رفته اند تایید می کنند این نظر را. و مخصوصا مقایسه این بی آلایشی و احترام متقابل با رفتارهایی که هر روزه شاهدشان هستم و نیز ادعا های ایرانیها که ما مهمان نوازیم و مهربانیم و وطنپرستیم و چه و چه که در تضاد با چیزهایی است که هر روز می بینم - گاهی که کسی در تاکسی جواب سلامم را می دهد تعجب می کنم ! - و غصه همیشگی از اینکه چرا باید این طور باشد...

القصه امروز استادی که به تازگی از چین برگشته بود تعریف می کرد از نظم و ترتیب و انصاف و اخلاق و پشتکار و نظم این کشور ۱ میلیارد و سیصد میلیونی و می گفت که من از این بت پرستهای نامسلمان ، اسلام یاد گرفتم.

و من باز دلم سوخت. آدم بودن واقعا تا بدین حد مشکل است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 22:13  توسط سروش  | 

از آتشی برای آتشی

چشمان روشن ترا بستند و ندانستند
 چراع را به تاريكي بردند
 اين
 زيباترين كارشان بود بي اين كه خود زيبا باشند
آنان كه روز روشن
با چشم هاي بسته راه مي روند گمان مي كنند تنها
گل هاي لگدكوب پشت سر مي گذراند
و نمي دانند
خوشا كه نمي دانند
كه چاهسار تاريك پيش ‌پاي آن هاست
و از تهي گاه چشم هاي كشته ي آن ها
 فرواني از نور بالا مي آيد
 تا شبهاي سرد ميهن ما را
روشن كند و
 خوشا
 خوشا كه نمي دانند

"منوچهر آتشی"

 کاش ما را به خاک دیگری به اسیری می بردند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 21:8  توسط سروش  | 

عرفان و منطق

"برتراند راسل" در مقاله " فلسفه در زمان ما " می گوید:

" ... فلسفه یک ارزش دایمی است دارد که تغییر نمی پذیرد مگر از یک جهت : و آن اینست که بعضی از اعصار بیش از اعصار دیگر از حکمت دور می شوند و در نتیجه هم بیشتر به فلسفه احتیاج دارند و هم کمتر مایل به پذیرفتن آن هستند."

و البته در مقاله عرفان و منطق تعریفی می دهد که لااقل با حس - و نه علم -من از فلسفه  اندکی متفاوت است:

"کوشش برای شناختن کل عالم از راه تفکر ، از آغاز کار به واسطه اتحاد و تعارض دو تمایل متفاوت انسان پرورش یافته است : یکی انسان را به سوی عرفان رانده است و دیگری به سوی علم . اما بزرگترین مردانی که به فلسفه پرداخته اند هم نیاز به علم را احساس کرده اند و هم نیاز به عرفان را و بزرگی زندگی آنها حاصل کوشش در راه هماهنگ ساختن این دو نیاز بوده است. "

با این تعریف ، با وجودی که تمایل درونی خودم همیشه بیشتر به سمت عرفان - به معنی عام آن- بوده است - و البته در حد کشش هم باقی مانده است- احساس می کنم که از نسل من  ، آن معدودی که اصولا به این گونه موضوعات می اندیشند و عطش آموختن دارند کسانی به این سمت کشیده شده اند و به دلیل سرگردانی در این حوزه و غفلت از علم در سطح باقی مانده اند و به عمق راه نبرده اند و گاه می کوشند به همان دانش و بیشتر حس سطحی چیزهایی را بکاوند و به نتایجی برسند. در حالی که جز با پرداختن به هر دو وجه نمی شود به جایی رسید . و از سویی کسانی تنها بر روی بعد عقلی استوار شده اند. منظور این نیست که همه فیلسوف شوند . شاید بیشتر این باشد که در جامعه تعداد بیشتری باید به سمت شناخت از راه تفکر پیش بروند و در این پیشروی تعادل را پیشه کنند و شیوه تفکر را بیاموزند تا این تفکر به تدریج پایه نیازمندیهای دیگر شود. شاید چون علم ، عرفان را از برداشت سطحی و صرفا حسی باز می دارد و عرفان درهای جدیدی را برای تعلم و تفکر دوباره می گشاید . آن چنان که عطار می گوید:

تا قوت عشق تو بدیدم           سرگشتگیم بسی فزون گشت 

             

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 21:4  توسط سروش  |