آيا ميخواهي که از چهره ي واقعيت نقاب برافکني، ياراي آن را داري، اين نقابها که بر چهره ما هست ساخته و ساختگي نيست، پوست چهره ي ماست، دراندن اين نقاب پوست را ميشکافد. بي سبب نيست که مردم نقاب ها را تحمل ميکنند. سرخپوستان بر پوست چهره ي خويش رنگ ميآلايند، بر آن نقش و نگارهاي شگفت ميزنند اما پوست صورت دشمن را پس از غلبه ميکنند. شايد به خاطر آن که در پس نقاب صورت او واقعيتي ديگر را ببينند و مرگ او را شاهد باشند. آيا ما سرخ پوستان متمدني نيستيم که دوست داريم همه بي نقاب باشند تا بشناسيمشان و بر چهره ي خود نقاب بر نقاب ميافزاييم؟ از چه ميترسيم از خويشتن، از تضادها و تناقضهاي دروني که نشناسندمان، از ضعف که در پس نقاب دليري پنهان کرده ايم، از جنايت که پس نقاب امانت، از ددمنشي که زيرپوست اخلاق و از جانور بودن زير پوشش پرهاي ملائکه، عناوين و القابها، رفتار اجتماعي ما، رنگ و غازه اي است که زير تابش تند حقيقت آب ميشود.