Le grand père d’ami de mon ami lui a dit que “la vie est une tarte de merde, on mange chaque "jour une partie
خانه ای نزدیک آب
مناظر این گونه همیشه حالم را می گیرد مخصوصا اگر مثل این یکی وسط شهر باشد. چون آدم را یاد نمونه واقعیش می اندازد و اگر در وسط شهر باشد یاددآوری عدم دسترسی به خود واقعیش را میکند.
یک تصمیم- 3
این تصمیمی است که به هیچ وجه نمی دانم چقدر مصمم به اجرای آن هستم. آن هم این است (یا این هم آن است) که به زودی ۳ بلاگ دیگر به ۳ زبان دیگر می نویسم. آخر تا ۳ ماه دیگر باید آلمان بروم و هنوز هیچ تلاش جدیی برای جدی تر یاد گرفتن این زبان خوف نکرده ام. می ترسم ۳ بشود. و اما این هم شروع می خواهد مثل همه چیزهای دیگر. شروع این یکی دیگر خداییش همت می خواهد که من یکی از این یکی خیلی کم دارم.
بنان
نوبتی شدنش انتخاب تو بود. این بار من نبودم که پیشنهاد دادم. اما اتفاقا این دفعه را تو عمل نکردی به قرار. اصلا انگار همیشه اینطور بوده. وقتی قراری را مقرر می کنی بیشتر برای بقیه است و اگر شد و در رودر بایستی٬ خودت هم تازه ممکن است سعی کنی بهش وفادار بمانی. اصلا به عشق این عهد تو که با قهر همراه هم بود٬ بود که این نا کجا را زنده اش کردم. حالا هر روز بهت سر می زنم که ببینمت. اما همان قدیمی ها را می بینم. (تازه می فهمم که چقدر بی ظرفیتم. چقدر زود زبان به گله باز کردم. حداقل می تونستم چند روزی را صبر کنم.)
این چند روز مردم از بس که فیلم دیدم و رادیو گوش کردم. خیلی کیف دارد. تازه دارم به زیبایی های صدای بنان هم پی می برم.یادم می آید آن وقتهایی را که اتفاقا با صدای بنان و مرضیه و دلکش به موسیقی ایرانی علاقمند شدم. بعدا دیگر خودت می دانی فقط شجریان گوش می کردم و صدیف و قدیمی ترها. الان ولی خیلی از گلهای رنگارنگ و گلهای تازه را شنیدم. صدای بنان خیلی به قول همه مخملیه!!!!
آرامش
اینجا دیگر آرام شده٬ نه مثل خودم٬ مثل خودش مثل همان وقتی که نبود. وبلاگ و وبلاگ نویسی از آن سنخ بحث هایی است که تقریبا هر بلاگ نویسی که می نویسد نه تخصصی و هدفدار بلکه بی هدف و به قصد داشتن مخاطب یکی چند باری سر سفره بلاگش بازش می کند.
برای من هم سوال شده که چرا ما ایرانیها بلاگ باز شدیم. هزار و یک دلیل هم برای خودم آوردم. تقریبا از جوابهای بدست آمده ام هم راضی شدم ولی باز دلم رضا نمی دهد که بپذیرمشان. نمی فهمم انگیزه ۶۰۰۰۰ نفر آدم چیست که زارپ زارپ می نشینند پشت رایانه هایشان و با آن اینترنت حلزون و گران می نویسند .
اینجا که هستم خوبی اش اینست که دیگر تعداد آدمهای علافی که در اینترنت پرسه می زنند و دنبال خواننده می گردند برای بلاگشان کم است اگر در همین ساعت نوشته ام را بفرستم. می ماند برای خودم و خودش. اینجا اتاق آخر آخرین ساختمان٬ جایی که هیچ جا نیست دیگر برای من است.
