وبلاگ اگر چه فضای مقدسی است لااقل برای ما ایرانیها٬ نمی دانم چرا دیگر دلم رضا نمی دهد به نوشتن در اینجا٬ حتی در همان حد ثبت خاطرات. این نوشته در مورد بلاگ را هم از الواح شیشه ای می گذارم اینجا:
اگر سنگی بيفتد در آب، دايرههای متعددی ايجاد میكند كه هرچه دورتر میروند بزرگتر و مخفیتر میشوند. تا هنگامی كه شما تنها كسی هستيد كه ايستاده است كنار استخر و سنگ میاندازد هيچ چيز حركت آرام اين دايرهها را به خطر نمیاندازد، جز جغرافيای آب. ولی اگر «سنگانداز» ديگری هم ايستاده باشد سمت ديگر آب، در محل تلاقی دايرههايی كه از دو سو به راه افتادهاند كانون اغتشاش و بحران ايجاد میشود. مرزها، از اين نظر، كانون بحرانی تمدنها هستند. مرزنشينان اين بحران را با فراگيریِ زبان كشور همسايه برای خود قابل هضم میكنند. از اين منظر، ترجمه نتيجهی منطقی تلاقی دو تمدن و دو زبان است، و مرزنشينان نخستين مترجمان تاريخ بشری.
شرايط تحميل شده به كشور ما، خواه ناخواه، تعريف وبلاگ را از عرف جهانیاش اندكی متفاوت میكند. به جرئت میتوان گفت كه در دنيای دموكراسی وبلاگ هيچ نقش مهمی بازی نمیكند. در غرب، برای دسترسی به دانش مجراهای متعددی هست؛ برای بيان آزاد احساسات و عقايد شخصی هم كسی وبلاگ نمینويسد چون منعی براي بيان اين چيزها وجود ندارد. در نهايت، برای يك غربی، وبلاگنويسی نوعی فکر کردن با صدای بلند است، نوعی فرار از تنهايي، و در عين حال نوعی خودنمايی. اينكه اين حرفها ممكن است حرفهای ارزشمندی باشند يا حتا مخاطبان بسيار داشته باشند چيزی را تغيير نمیدهد. اما برای ما كه از بسياری چيزها محروميم وبلاگ فضای شوقانگيزیست كه تعطيل شدنش میتواند فاجعهبار باشد. اينكه كسانی برغم وجود صدها هزار سايت زيبا و ديدنی، ترجيح میدهند چشم بدوزند به صفحهی سادهی يك وبلاگ فقط به خاطر استنشاق هوای آزادیست. «فکر کردن با صدای بلند» و «نياز به مخاطب» در درجات بعدی اهميت قرار میگيرند.
اگر فضای وبلاگها را به يك استخر آب تشبيه كنيم بحران كنونی نتيجهی تلاقی امواج سنگهايی است كه هركس به آب میاندازد. راه حل اين بحران هم شايد همان راهحل قديمی باشد: فراگرفتن زبان يكديگر.