این یکی اتفاق نادری است که نوشتن دارد. یکی از ۲۰۰۳ ها دیشب خودکشی کرده است. ظاهرا قبلا هم سابقه آنرا داشته است. از بچه های بخش شنا. همه روز در بیمارستان تحت نظر روان شناس بوده و بعد هم تحت نظر روانپزشک مدرسه. اما تا به حال خودش می گذارندش خودش را از ساختمان پایین می اندازد و تمام.
امروز قبل از آمفی DFHM که سلسه کنفرانسهایی در جهت شکل دهی به نیروی انسانی و نظامی است٬ ژنرال آمد و راجع به این موضوع حرف زد و گفت بچه های خوبی باشید و خودکشی نکنید. یا قبلش به ما بگویید تا ما از اینجا اخراجتان کنیم. خلاصه شانس آوردند که طرف فرانسوی از آب در آمد که اگر خارجی می بود خشتک بود که بر سر مدرسه محترم کشیده می شد.
آمفی DFHM هم یک فضانورد آورده بودند از فارغ التحصیلهای ۱۹۸۱ که سه سفر فضایی در پرونده اش داشت. و خیلی به تیم اروپایی خودشان می نازید.
خلاصه این سومین ۲۰۰۳ی بود که من از پرپر شدنش خبر شدم. اولی را به جرم داشتن مواد اخراج کردند که خبرش هم مثل توپ در فرانسه صدا کرد. دومی به علت مشکلات درسی اخراج شد و این هم از سومی.
منتظر وقایع ۲۰۰۴یها که ما باشیم در سال آینده باشید!!!!
این روزها با اینکه حرف و حدیث زیاد است برای گفتن و نقل کردن و اتفاقات هم کم نیست برای تعریف کردن اما حس آن نیست برای نوشتن. همچنان بر سیاست خواننده زدایی خود ادامه می دهم٬ تا شاید روزی نوعی دیگر بنویسم.
" احمدی نژاد یعنی سالی سه بار سقوط هواپیما، هاشمی رفسنجانی یعنی هر دو سال یک بار سقوط هواپیما."
این جمله آقا ابراهیم نبوی هم آدمو شاکی می کنه ها! آدم از این روشنفکران کشورش هم یک دفعه ناامید میشه! ای بابا! این از این! اینم از اون علی افشاری که دیروز کروبی را به عرش برد و اون هم از بهنود که در غم از دست دادن شاید هم قطارانش یک مقاله احساسی می نویسد و شایعاتی که دیگران می گویند را تکرار می کند. بابا تو رو خدا شما دیگه اینقدر سوتی ندید.
زبان
یک جیب بزرگ همیشه برای جا کردن یک دفتر یادداشت سیمی که اگر چرند نوشتی راحت بدون اینکه شیرازه آن از هم بپاشد بتوانی پاره اش کنی لازم است. فکر هایی هستند که میایند و میروند و اگر مکتوبشان کنی آنوقت یا خوره جانت می شود و باید به ثمر نشاندشان یا ترس کشف شدنشان قبل از بلوغ است که راحتت نمی گذارد. اما اگر حساب کنی که تعداد ارتباطات مغز بیشتر از تعداد مولکولهای دنیا است* اول مخت سوت می کشد٬ و بعد می فهمی که فکرهایت را اگر ثبت حالا نه بر جریده عالم که بر همین کاغذ دفتر یادداشتت کنی خودش راهش را خواهد جست. این را از سفرهای اخیرم فهمیدم.
فردا و پس فردا هم به یک سفر کوچک به خانه یک دوست فرانسوی می روم تا نوئل را با آنها به سر کنم. و بعد از آن سفر نامه آلمانم را می نویسم.
این چند وقت خیلی اتفاقاتی افتاد که گذشتند و تنبلی که به آن عارضم نگذاشت بنویسمشان.
بحث زبان بحث جذابی شده است برایم از وقتی با تعدد ملل مواجه شده ام در این مدرسه مان. بگویم که خودم از کسانی بودم که از همان اوایل دبیرستان بعد از توصیه معلم شیمی مان از اعداد انگلیسی استفاده می کردم و در زندگی دانشگاهی هم در محاوره زیاد از لغات انگلیسی. بماند استفاده از لغات فرانسوی که دیگر جز زبانمان شده و دیگر کسی نمی داند که این لغت ریشه فارسی ندارد و خودم هم خیلی از آنها را فارسی می پنداشتم تا قبل از فرانسه دانستنم. و بگذریم از تاثیر زبانهایی چون آلمانی و روسی در زبانمان که در مقایسه با فرانسه و الآن انگلیسی آنقدر اهمیتی ندارد واقعا. از عربی حرفی به میان نمی آورم و غرولند ضد عربها که شاید ریشه در دین دارد را هم نمی پذیرم چون دیرتر از آن است که زبانمان را از عربی بتوان پاک سازی کرد و اصلا در خیلی از موارد جایگزینی برایشان نداریم در فارسی حداقل در میان مردم عادی که مردم ادیبش چون داریوش آشوری هم به فکر و حوصله نیاز دارند برای این کار.
اما لزوم برخورد و بحث و اضطرار این مورد کمتر از مسئله انرژی اتمی نیست و بلکه مهمتر. خنده دار است شاید٬ اما آنچه که باقی می ماند تاریخ است و تاریخ با زبان حرف می زند.
می خواهم مثال بیاورم از آدمهای با شعور. مثلا دکتر حسابی آنوقت که دانشگاه بدبختی را که بعد از ۷۰ سال عمرش به این روز دچار شد٬ می خواست افتتاح کند -شنیده ام- یک شبه مجبور به ابداع لغت دانشگاه شده است تا از نام گذاری آن به نام "اونیوقسیته دو تهقان" (université de Téhéran) به فرانسوی جلوگیری کند و در نظر بگیرید هوش و فراست افرادی را که لغتهای زیبایی چون هواپیما و فرودگاه ایجاد کردند.
شاید به همین خاطر است که در روزگار ما اگر بگویی پایانه٬ رایانه یا چرخ بال مسخره ات کنند. چون چیزی که عمر حضورش در میان مردم از ۱۰ گذشت دیگر جدا کردنش سخت می باشد. اما همین ها را هم اگر تنها در نوشتن رعایت کنیم هر چند گاهی لغاتی نچسب مانند چرخ بال آزار دهنده می شود در بلند مدت اثرش را خواهد گذاشت و حداقل نسل بعد از ما حتی اگر نگویدش٬ می داند معادلی برای آن در فارسی یافت می شود.
این نداشتن لغت و معادل اما نه تقصیر مردم و زبان که قصور اهل فن باعث و بانی آن می باشد. شاید زبان ما ساختار های زایشی زبان آلمانی را نداشته باشد ( که البته نمی دانم نداشتنش حسنش است یا عیبش یا هیچکدام) اما به اندازه کافی پر مغز و غنی برای ساخت لغت می باشد. اگر هر چیزی می خواهیم در زبان بیاوریمش کمتر از یک شبانه روز در مورد معادلش و اهلی ساختنش تلاش کنیم٬ آنگاه این آش شلم و شوربای امروز را نمی پختیم. مثلا مخابرات اگر قبل از آوردن تلفن همراه یا پیغام کوتاه٬ به آن فکر می کرد و نه دو سال بعد از آوردن آنها الآن دیگر اینهمه جان کندن نداشت تا این لغات را در ذهن مردم جا بیفتد.
هر چند گاهی این عزت نفس ملت است که برایم یک علامت سوال بزرگ و پشتش یک علامت تعجب گرد و قلمبه را پیش می آورد. به کار بردن این گونه لغات به صورت هشیارانه به صورت یک ادا٬ پز یا شاید نشان دادن یک طبقه اجتماعی متمایز بسیار معمول شده است. نداشتن آن اعتماد به نفس عمومی یا اجتماعی که در زمان فردوسی و نظامی و سعدی بود٬ تنها جز یکی از دلایل پیدایش این ملغمه ای از هر زبانی در زبان ما شده است.
یکی دیگر از آن دلایل قطعا حضور فن آوری (با اینکه این لغت هیچ ربطی به ترجمه اش ندارد و خیلی هم مسخره است ولی خوب است) در جامعه ای است که معمولا فاقد آن فن می باشد و این یکی زیاد ربطی به جامعه ما ندارد (و البته کشور ما فاقد بیشتر فنون مفید است). اما نکته ای که هست آنست یک کشور دارای جامعه شناس٬ زبان شناس٬ تاریخ دان و گاه متخصص فنون مربوطه٬ سریع خود را با این ورود هماهنگ می کند و آن فن را اهلی خودش می کند. نمونه اش هم تقریبا همه کشورهای اروپای غربی.
به هر حال دلایل زیادی را از جمله استعمار٬ سانسور٬ چند ملیتی بودن یک جامعه٬ ارتباطات سریع و ناگزیر امروز و ... را می توان به جمله این دلایل اضافه کرد. اما عرضه انطباق داشتن با این تغییرات است که هنر روشنفکران و نمایندگان یک جامعه را نشان می دهد.
یک مثال کریه دیگر از اثرات زبان می گویم و تمامش می کنم. و آن اینکه اگر به کشورهای عربی شمال آفریقا سفر کنید یا با مردمش احیانا سروکار داشته باشید می بینید که در حرف زدن های روزانه شان مثلا از اعداد فرانسوی استفاده می کنند و به کار گرفتن اعداد عربی را نوعی بی کلاسی و مشکل می دانند و حال همین بس که فرانسویها برای گفتن ۹۷ میگویند چهار بیست هفده٬ تازه اگر به حساب بیاوری که هفده را هم می گویند ده هفت که دیگر خیلی مسخره تر می شود. یا از نوع انگلیسی اش دختر هندی را می شناسم که با پدرش انگلیسی حرف می زند. این هم از اثرات زیبای زیر طوق دیگران رفتن.
راستی از کی تا حالا شب یلدا را تبریک می گویند. هر جا سرک می کشی نوشته شده است شب یلدا مبارک!!
*: این را از فیلم "سرنوشت شگفت آور املی پولن" یاد گرفتم.
