تبليغاتX
ساکن شماره ۸۱

ساکن شماره ۸۱

شماره ۸۱ در حقیقت اصلا وجود ندارد.

روزهای آخر

این چند روز آخر را با هم می نویسم٬ چون نه جزییاتش را به یاد دارم که بخواهم به جز بنویسم نه اتفاق مهمی افتاد.

روز هشتم: قرار بر بازدید از باغ گیاه شناسی بود (Jardin botanique de Rio). چند هزار گیاهی که گرد هم آورده بودند از آب و هوای گرم و استوایی٬ درختان و بامبوهایی که تا به آن روز در عمرم ندیده بودم٬ با هنر به خرج رفته در طراحی و نقاشی آن٬ خاطرات بی نظیری را در ذهنم به جا گذاشت.

کورکوادو مجسمه بزرگ مسیح است بر بالای بلندترین کوه داخل ریو. این مجسمه را هم فرانسویها ساخته اند و به برزیلی ها هدیه کرده اند نمی دانم به چه مناسبتی. تقریبا از همه جای ریو هم می توان دیدش. دو دستش را باز کرده است و درست در وسط سینه اش قلبی است. بعد از باغ گیاه شناسی به آنجا رفتیم. گرچه آن هم در محله نسبتا اعیان ریو واقع شده اما دزد و دوره گرد زیاد دارد. برای بالا رفتن یک خط آهنی کشیده اند و به همین دلیل معطلی زیاد دارد تا هم قطار مقابل برسد و هم واگنها پر شوند. باران گرفت و شیشه ها دم کردند و چیز زیادی هم معلوم نبود. هر چند همه اطرافمان هم جنگل بود و دورتر ها نا پیدا.

مسیح از آنچه در عکس هایش دیده بودم و از دور به نظر می آمد بزرگتر بود. بیشتر از خود مجسمه مسیح دورنما و چشم انداز آنجا برای گردشگران بدیع می نمود. از اینجا همه جای ریو معلوم بود و شانس آوردیم که زیاد مهی نبود و تا دورها را می شد دید. فرودگاه ریو٬ پلی که واصل ریو و یک جزیره نزدیکش می باشد٬ استادیوم ریو که انگار بزرگترین در جهان است با جنگل و نان شیری و ساختمانها و جزایر و کشتیها و قایقها همه را از آنجا می شد دید. برزیلی ها هم باز مرام کش کردند و همراهمان آمدند. اما باز این باران بود که بارید و وادار به بازگشتمان نمود. شب هم شده بود و کمکی سرد.

با پریسیلا و علی بودم٬ یکی برزیلی و یکی تونسی. باز صحبت از زبان شد و علی که برای مثال آوردن به عربی حرف زد پریسیلا پرسید: چی شد چرا عصبانی شدی!!!!

شب برنامه مدرسه سامبا بود که دوست داشتم بروم و از دستش دادم.

روز نهم: همه اش باران بارید و نتوانستیم از هتل خارج شویم. تنها بعد از ظهر که کمی باران بند آمد با ایمن تصمیم گرفتیم به مرکز شهر برویم برای خرید سوغاتی. آنجا که رسیدیم البته پشیمان شدیم. همه بسته بودند و چند مغازه ای هم که در یک خیابان مجاور باز بودند چنگی به دل نمی زدند. به خیابانی وارد شدیم که به نظر به مرکز شهر هدایت می شد. آنجا اما مناظر جالبی دیدیم. از خالکوبی و معتادان و ....

صد متری نرفته بودیم که رفتن را بر ماندن ترجیح دادیم و برگشتیم. چند تا عکس گرفتم از این خیابان و ایمن را حسابی حرصش دادم.

شب فهمیدم که به خیر گذراندیم. ۳ نفر از بچه های بخش با هم رفته بودند همان جایی که ما رفتیم و لختشان کرده بودند. البته لباسهایشان را به تنشان باقی گذاشته بودند.

روز دهم: این بار به قصد خرید از بازار روز ایپانما به آنجا رفتیم که بالاخره چشمان به جمال یکی از این کارناول های معروفی برزیلی روشن شد. این یکی اما در اصل یک مراسم مذهبی هندی بود. بازار روزشان ملغمه ای بود از هر چه که می خواستی پیدا کنی.

روز یازدهم: روز آخر است و کاری نکردیم به جز چمدان بستن و یک سر ساحل رفتن. آخر سر هم فرودگاه و هواپیما و اینبار باز آن زوج عاشق که گفتم برای اینکه بتوانند در کنار هم شبی عاشقانه را به سر برند از من خواستند که جایم را با آنها عوض کنم که معامله سود آوری بود. از آن جهت که صندلی کنارم خالی بود و لذتش را بردم. من جوانم.

پیوست ۱: ریو نام گلی است و ژانیرو به پرتغالی یعنی همان ژانویه. اولین بار در ۱۶۲۱ که پرتغالیها به این سرزمین رسیدند این گل را دیدند و نام محل را هم همان نهادند.

پیوست ۲: آن تعریف ها که از برزیل شنیده اید و دیده اید همه درست است. همیشه ساعت از ۱۰ شب که می گذرد سرتاسر خیابان را دخترها و زنها می پوشانند. فرقش این است که همه می دانند که این دخترها چه کاره اند ولی به هر حال در آن مملکت دور این شغل آنقدر ها هم تابو نیست و قباحت ندارد. دیگر آنکه مردمش به شدت فقیرند هر چند از تمدن و تکنولوژی به اندازه اروپایی ها کم وبیش بهره مندند. و در نهایت آنکه تعداد زیادی بچه کوچک را می بینی که به طرز حیرت آوری زیبا فوتبال بازی می کنند.

پیوست ۳: در همه غذاهایشان تقریبا همیشه برنج و لوبیا می خورند. برنج را کمی سرخ می کنند اما در خوراکشان زیاد با ما فرقی ندارد.

پیوست ۴: ریو یکی از زیباترین شهرهای دنیا است.

پیوست ۵: قابل توجه پسران: بیکینی برزیلی وقتی زیبایی دارد که جنس زیبا بر تنش کند.

پیوست ۶: این را سعی کردم تمام کنم٬ چون هفته دیگر به آلمان می روم و می خواهم آن بعدی را بعدترها تشریح کنم.

 پیوست ۷: این هم واقعیت است. در اتاق آدریان هم اتاقی رومانیایی ام همیشه با شرت می گشت. یک بار به شوخی بهش گفتم عجب penis بزرگی داری. ایمن که عرب است یکهو زد زیر خنده که این که خیلی کوچیکه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 22:30  توسط صبا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 2:53  توسط صبا  | 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 1:53  توسط صبا  | 

جملات منقطع

هواپیما سقوط کرد.

هواپیما C130 ارتش بود.

هوایما با یک ساختمان مسکونی در سه راه آذری بر خورد کرد.

خبرنگاران صدا و سیما ، ایسنا و ایرنا ، فارس ، همشهری و... با مسئولان روابط عمومی ارتش راهی بندر عباس بودند تا از مانور ارتش در چابهار گزارش تهیه کنند.

معاون ناجا اعلام کرد که ساختمان آسیب جزیی!!! دیده است.

این چندمین سقوط هواپیمای C130در سالهای اخیر بود. و همه به یک دلیل : خاموش شدن موتور!

مردم حاضر در صحنه می گفتند که آدمها را می دیدند در حال سوختن ولی مخزن بیشتر ماشین های آتشنشانی خالی از آب بود. 

۱۰۴ کشته ...

مدارس امروز تعطیل بودند به دلیل آلودگی هوا ... بچه های بیشتری خانه بودند...

در euronews که تصاویر حادثه و صحنه های کمک رسانی را دیدم ، احساس کردم این تصاویر متعلق به کشور من نیست. این همه آشفتگی و بی نظمی ... به دیگرانی که مارا عقب افتاده می خوانند ، حق دادم. euronews گفت دلیل چنین حوادثی استفاده از هواپیماهای قدیمی و عدم توانایی خرید هواپیمای جدید به دلیل تحریم است.

به دلیل آلودگی هوا فردا و پس فردا در تهران و شمیرانات تعطیل رسمی!! است! فقط مراکز بهداشتی - درمانی باز هستند!!!

چیزی شبیه بغض گلویم را می فشارد . اشک آدم ها. ترس و بی خبری ... انتظار مرگ یا زنده بودن عزیزان... تصاویر اتفاقات شبیه به این در سالهای گذشته ،  از جلوی چشمانم می گذرند... چرا واقعا چرا؟ روزهای نزدیک دی همیشه ترسناکند... یا به گناهی کرده خدا نگاهش را از ما بر گرفته... 

خدا بلای بعدی را به خیر بگذراند...

پ.ن. می گویند که هواپیما نقص فنی داشته طوری که خلبان اول حاضر به پرواز نشده است... اینجا در گزارش خبری دارند از مشکلات امدادرسانی در ترافیک تهران و ازدحام مردم می گویند. ما که مدیریت بحران نداریم و حتی جلوی حوادث را اگر بتوانیم نمی گیریم... چرا از حوادث پیشین نمی آموزیم؟...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 18:58  توسط سروش  | 

ما و آنها، آنها و ما

در این مدتی که ماهواره داریم ، هفته ای یکی دو باربیشتر نمی رسم چیزی ببینم و سعی می کنم این وقت را صرف دیدن مزخرفات نکنم - مخصوصا کانالهای فارسی زبان-  ولی چیزی هر بار به شدت توجهم را جلب کرده است . چه در فیلم ها و چه در  show های تلویزیونی زنده و چه در اخبار و برنامه های مستند (مسلما محصول امریکا)... و آن صداقت مردم این کشور است با خودشان و دیگران. این که در هر لحظه خودشان هستند. وقت شادی و غم. با چیزهای کوچک بسیار شاد می شوند و این شادی را بلند ابراز می کنند و به راحتی می گریند. بی آلایشند و راحت. عشوه و ادا ندارند. مخصوصا برعکس آنچه که مردم ما فکر می کنند - که غربیها بی عاطفه اند و چه و چه ! - بسیار با هم همدردی می کنند و غم هم را می خورند و به هم کمک می کنند. می دانم که برنامه های تلویزیونی به تنهایی نشان دهنده چیزی نیست و می توانند برای تاثیر گذاری بر احساس مخاطب باشند. ولی تعریف های دوستان عزیزم که در این مدت از ایران رفته اند تایید می کنند این نظر را. و مخصوصا مقایسه این بی آلایشی و احترام متقابل با رفتارهایی که هر روزه شاهدشان هستم و نیز ادعا های ایرانیها که ما مهمان نوازیم و مهربانیم و وطنپرستیم و چه و چه که در تضاد با چیزهایی است که هر روز می بینم - گاهی که کسی در تاکسی جواب سلامم را می دهد تعجب می کنم ! - و غصه همیشگی از اینکه چرا باید این طور باشد...

القصه امروز استادی که به تازگی از چین برگشته بود تعریف می کرد از نظم و ترتیب و انصاف و اخلاق و پشتکار و نظم این کشور ۱ میلیارد و سیصد میلیونی و می گفت که من از این بت پرستهای نامسلمان ، اسلام یاد گرفتم.

و من باز دلم سوخت. آدم بودن واقعا تا بدین حد مشکل است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 22:13  توسط سروش  | 

در حضور آیت الله جوادی آملی

فیلم آقای احمدی نژاد را در حضور آیت الله جوادی آملی از اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 22:25  توسط صبا  | 

ساعدی

امروز استاد مسافرت بود و کلاس سه تارم تشکیل نشد. نمی دانم کجا میرود. هر از چند گاهی انگار به سوئیس سفر می کند. نیکان می گفت که گویا پسرش آنجاست.

داشتم سرگذشت تبعید غلامحسین ساعدی را در پاریس می خواندم و با رضا قاسمی مقایسه می کردم. شبیه بود خیلی. آن ترس و دلهره٬ آن احساس غریبی٬ شب کاری و دور بودن از آدمها٬ تنگ دستی و در عین حال فعال بودن و نوشتن و نوشتن در هر دو زیاد تفاوتی نمی کرد. نوشته بود از وقتی به پاریس آمد خیلی پیر شد. ۳ سالی هم ظاهرا بیشتر دوام نیاورده و زندگی را قبل از ۵۰ تمام کرده. همان وقتها رضا قاسمی جوانی بوده است پر شور و فعال که احتمالا نمایشهایش را روی پرده می برده است در تالار شهر. الآن ۱۸ سالی می شود که او هم اینجاست در پاریس. او هم از ۵۰ رد کرده است و خیلی پیرتر از آنچه هست به نظر می رسد. او هم دیگر فقط کارش شده است نوشتن. خودش می گفت تنگی وقت را حس کرده ام و باید بنویسم.

اینها را خواندم و نوشتم به بهانه سالگرد فوت ساعدی که ۲ آذر بود. او هم در نهایت در نزدیکی صادق هدایت در گورستان مشهور پرلاشز در شرق پاریس به خاک سپرده شد. نمی دانم بر مزارش نواخنتد و شادی کردند و نوشیدند آخر یا نه؟

راستی٬ به دانشگاه تهران هم تسلیت عرض می کنم. امیدوارم غم آخرتون باشه دانشگاه عزیز.

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 18:23  توسط صبا  | 

روز هفتم

 

امروز هم علیرغم میل باطنی مجبور شدم زود از خواب بیدار بشوم. قرار بر بازدید از دانشگاه ریو دو ژانیرو بود که انگار بهترین دانشگاه برزیل است. دانشگاهی که در محله فقیرنشین ریو واقع شده و برای رفتن به آنجا 1 ساعتی ازمان وقت گرفت. به قسمتی از دانشگاه رفتیم که اسمش Escola Polytecnica بود و در حقیقت معادل برزیلی دانشگاه خودمان بود. دانشگاه زیاد قشنگ نبود. ساختمانهای قدیمی بدون معماری خاصی و به خاطر رطوبت شدید آنجا با دیوارهای پوسته کرده و شیشه های معمولا کثیف. به هر حال وقتی واردش شدم و دانشجویان را سر یک کلاس کلاسیک دانشگاهی دیدم یاد دانشگاه خودمان افتادم و دودره بازی های که کردم, یک احساس آشنا و دردناک بهم دست داد. آشنا بودنش واضح است برای چه, اما دردناک بود از این جهت که می بینی که بهترین سالهای جوانی و کلاسهای لیسانس تمام شد. هر چند اینجا که آمده ام آخرش بیشتر از یک دیپلم نمی دهند و البته بعدش یک فوق لیسانس. راهنمایی که بودم و تقریبا همه معلمانم که دانشجوی لیسانس بودند برایم خیلی بزرگ و دور می نمودند و حتی برادرم که وارد دانشگاه شد و لیسانس و فوقش را گرفت اصلا رسیدن به این مقطع سنی و تحصیلی برایم بدیهی و نزدیک نمی نمود. فکر می کردم اگر به این سن برسم خیلی پخته تر خواهم بود و کارهای بزرگی انجام خواهم داد, که الان از آن سن هم رد کرده ام.

بگذریم. در یک آمفی تئاتر کوچک منتظر ماندیم تا بالاخره سر و کله یکی دو تا استاد با چند دانشجوی علاف پیدا شد. رییس دانشگاه آمده بود که خیلی بد انگلیسی حرف می زد. جالب آنکه دیروزش در خیابان که با ایمن و آدریان راه می رفتیم, یک برزیلی با ظاهری کاملا برزیلی تا فهمید که توریستیم جلویمان را گرفت و شروع کرد به انگلیسی حرف زدن. از همه بزریلی ها که قبلا دیده بودم و بعدا هم دیدم ( به جز راهنماهای H-Stern ) بهتر انگلیسی حرف می زد. آمد و کاتالوگی نشانمان داد که عکس فاحشه ها را انداخته بود با جا و مکانی شبیه هتل به قیمت 200 رئال (تقرببا 70 یورو). هر چند کمی جلوترش یکی دیگر به همین شیوه 150 رئال پیشنهاد می داد.

باز هم بگذریم. بعد از آن یکی از استادان از دانشگاهشان یک ارائه داد (که البته اسلاید ها به زبان پرتغالی بود) و من باز یاد وقتی افتادم که P.J از دانشکده ارائه داشت. تعداد مقاله و تعداد استاد تمام وقت و دکترا و فوق لیسانس. تعداد دانشجو و تعداد آزمایشگاه. که حوصله ام را سر برد و فهمیدم حداقل در این فاکتورهایی که ارائه کرد هنوز با ما زیاد فاصله دارند و ما آمار خوبی داریم مثل همیشه!! تمام که شد یکی از بچه های 2003 یک ارائه از دانشگاهمان کرد و طبیعتا مثل همیشه جذاب می نمود. خیلی سعی کرد وانمود کند که خیلی صمیمی است و باز, و البته خیلی قبلش توصیه کرده بودند که باز باشید و اگر برزیلی به طرفتان آمد خیلی خوب جوابش را بدهید و فلان و بهمان (و به طور واضح باز این خارجی ها بودند که بیشتر با برزیلی ها حرف زدند) که از این دانشگاه در سالهای آتی دانشجو زیاد خواهد آمد و البته این چیزی جز سیاست نیست و در دانشگاه نژادپرستی زیاد خواهی دید که در این مورد بعدا بیشر می گویم. تمام که شد و رییس آینده دانشگاه هم که حرف زد به طرف ورزشگاهشان رفتیم که مسابقه ای بود بین تیم 1 ما (که تقربیا همه 2003ای هستند) و تیم دانشگاه ریو (و نه Escola Polytecnica). در حین عبور دانشجوهای سال اولی را دیدم که مشقهای رسم فنی را انجام می دادند و عده ای دیگر را که مشق الکتونیک می کردند. یاد سال اول خودمان افتادم و استعدادهایی که دانشگاه هر سال هدر می دهد.

مسابقه کمی دیر شروع شد. از همان اول هم که برزیلی خودشان را گرم می کردند وچند تا توپی که زدند واضح بود که می برند. از لحاظ نفری خیلی قویتر بودند ولی به لحاظ تیمی نه به آن اندازه. به هر حال درسه دست متوالی بردند و تمام شد. برتر بودنشان را از همان اول هم می شد حدس زد. چون اولا اینجا برزیل است و والیبال و فوتبال چبزی است که همه بلدند از همان کوچکی. دوما تیم دانشگاه ریو نمی دانم از بین چند هزار دانشجو انتخاب شده است, در حالیکه تیم ما از بین هزار نفر که به والیبال علاقه داشته اند و نه لزوما بازی خوبی. هر چند هفته ای 6 ساعت تمرین داریم.

ناهاری خوردیم که قیمتش بر وزن غذا وابسته بود. آخرش فهمیدیم که مهمان دانشگاه بوده ایم و این بار در پاچه فرانسویهای خسیس رفت که از اول نمی دانستند. در مقایسه با دیروز زیاد روز حال دهنده ای نیود. شبش قرار بر آن شد که با برزیلی ها به دیسکو برویم که خب من نرفتم.

 

پیوست 1: ما فقط عکس فاحشه ها را دیدیم و لا غیر.

پیوست 2: P.J همان پرویز جبه دار است که رییس دانشکده برق است و چهره ماندگار و نیز قطبهای مخرج.

پیوست 3: چهره فرانسیها خیلی دیدنی بود وقتی که در مقابل برزیلی ها زمین گیر شده بودند.

پیوست 4: در آمریکای جنوبی به جز برزیلی ها که پرتغالی حرف می زنند بقیه کشورها اسپانیولی صحبت می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 19:33  توسط صبا  | 

از اول با خودم قرار کرده بودم که وقتی پیش رضا قاسمی میروم اگر خواست از مضراب زدن هم شروع کند  تحمل کنم. به همین دلیل هیچ تمرینی نکردم. نیکان هم البته نظرش همین بود.

  از توصیف فضای خانه و استاد که بگذریم ( سعی می کنم البته این کار را به مرور بکنم) استاد خیلی عادی و معمولی برخورد می کند. اصولا این بی تفاوتی در سبک نویسندگی و حتی زندگی واقعی و اینترنتی اش هم دیده می شود. دیگر بلاگ نمی نویسد و دوات را دیر به دیر به روز می کند. شبها کار می کند و اشتراکش را با آدمها پایین آورده است.

۱۰ دقیقه ای زود رسیدم. شب بود و همه جا تاریک و این بار نتوانستم جزئیات را خوب تطبیق دهم. نیکان قبل از من آنجا می رود و ساز می زند. نوبت من که شد سازم را گرفت و پرسید از ایران خریدی؟ که من متعجب جواب دادم. نمی دانستم اینجا هم ممکن است ساز پیدا کنم. گفت بزنم که بالاخره درآمد ماهور را زدم و از همان هم شروع کرد. کرشمه و پیش در آمد و دو اتود هم البته گفت. و الآن من مانده ام و انبوهی از تمرین.

این چند روز اینجا همه اش مه بود. تنها وسط روز هوا اندکی باز می شد و بعد با تاریکی هوا باز می گرفت. این بخاطر این است که دانشگاه بروی تپه ای واقع شده است و از لحاظ ارتفاع تقریبا بلند است.

امروز مهیار که البته جدا از شوخی واقعا باهوش است در سن ۲۵ سالگی از رساله دکترایش دفاع کرد و دکتر شد. این البته برای این بود که بگویند حتی قبل از ۲۷ سال هم می شود دکترا گرفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 2:0  توسط صبا  | 

بورس

از خبرها می آید که دکتر صالح آبادی که ۲۷ سال دارند و ما در تعجیم که ایشان چگونه توانسته است دکترایش را در ۲۷ سالگی در ایران بگیرد و این همه کار را هم بکند٬ به سمت دبیرکل بورس تهران منصوب شده اند. آنهم بورس الآن تهران که عبده تبریزی دو بار استعفا کرد. اما یکی از این حالت ها احتمالا باعث این انتصاب شده است.

۱- ایشان درسش را جهشی خوانده است و نابغه است و چون ایرانیها نخبه سالارند ایشان را  در این سمت نصب کرده اند. (ولی به هر حال بی دین است طبق نظر آقای فرشیدی). 

۲- در مملکت قحط الرجال شده است.

۳- مملکت بچه بازی شده است.

۴- فعلا تا تصویب قانون جدید بورس گفته اند بچه ها شما هم بازی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:1  توسط صبا  |