تبليغاتX
ساکن شماره ۸۱

ساکن شماره ۸۱

شماره ۸۱ در حقیقت اصلا وجود ندارد.

از آتشی برای آتشی

چشمان روشن ترا بستند و ندانستند
 چراع را به تاريكي بردند
 اين
 زيباترين كارشان بود بي اين كه خود زيبا باشند
آنان كه روز روشن
با چشم هاي بسته راه مي روند گمان مي كنند تنها
گل هاي لگدكوب پشت سر مي گذراند
و نمي دانند
خوشا كه نمي دانند
كه چاهسار تاريك پيش ‌پاي آن هاست
و از تهي گاه چشم هاي كشته ي آن ها
 فرواني از نور بالا مي آيد
 تا شبهاي سرد ميهن ما را
روشن كند و
 خوشا
 خوشا كه نمي دانند

"منوچهر آتشی"

 کاش ما را به خاک دیگری به اسیری می بردند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 21:8  توسط سروش  | 

آتشی هم رفت.

آتشی چه عجیب و غریبانه رفت.

نه دور ماندن از زمين ميسرمان است Atashi
نه دير ماندن از زمان اما
 شگفتا ! بشارت رستگاري را
 در اتفاق اين دو واقعه جار مي زنند
 اين هم حكايتي است
هم اين كه بيداري پاداش رويا باشد نه كيفر آن
و تو
 ناگاه دريابي كه به كاخ خواب ها
 سلطنت زخم را چاكري مي كني
 حكايت ديگر است
 چندان حكايتي هم نيست جز اين كه
اين ميهمانسراي بي شكوه را
 به روان بيمار آواره اي اجاره داده اند
كه خودش دارد مهمان ناگزير را
بر دگان خويش بداند نه بيشتر
اين هم حكايتي نيست
نه دروازه هاي آراسته به نيزه و جمجه
نه آب به جرعه نه هواي به جيره
اما خواب
تلخ است خواب با شمشير زير پوست و
 شمشيري آويزان فراز دو چشم
 چشمي كه
 بايد ببيند آن چه نبايد هرگز ببيند را
و اين
حتما حكايتي است


 می دانی از چه می سوزم٬ از این که او اینگونه بود و در بیمارستان بود و جزو آخرین های زنجیره نیما بود به گفته سیمین بهبهانی (که اینک خود او آخرین است) آنوقت کیهان یا یک نماینده دون پایه و شان بوشهر (که خود همشهری اش است و آتشی مایه افتخار شهرش) در موردش به خود اجازه نقد و سخن می دهند بخاطر برگزیده شدنش به عنوان چهره ماندگار شعر فارسی. ما در کجای تاریخ ایستاده ایم٬ نمی دانم. آنگاه که مشیری و شاملو هم رفتند حسهایی مشابه داشتم. و به یاد ندارم در کتابهای درسی مان از آنها شعری. به زحمت از اخوان و شاملو چند تایی گذاشته بودند این اواخر. اما ای دریغ.

او رفت٬ ولی شعرهایش ماند تا نسلها و سلسله ها٬ تا شاهدی باشد بر اوج دوران ایران و ایرانی.

روحش شاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 2:30  توسط صبا  | 

روز ششم:

 

 امروز شاید هیجان انگیزترین روز این مسافرت بود. ساعت 6:30 آدریان آمده بیدارم می کند و می گوید که مگر نمی آیی. من هم جوابش را دادم که قرار 7:45 است. گفت نفهمیدم چی گفتی. دوباره تکرار کردم که بهم گفت داری عربی حرف میزنی. البته جوابش را دادم اما می خواستم بلند شوم و بگویم احمق این بار 6ام است که میگویم, زبان ما فارسی است. هر چه باشد هنوز این زبان است که می توانم بهش افتخار کنم. دیدم نفهم است دیگر.

قرار بود به جزیره بزرگ برویم. دو ساعتی با اتوبوس رفتیم که البته در نیمه راه یک توقف داشتیم. در اتوبوس با سلین هم صحبت بودم. ازم پرسید فرق فارسی که افغانها حرف می زنند با فارسی ایرانی چیست. پرسید که مثلا اگر بگویم «حالت خوبه ؟» تو میفهمی؟ معلوم شد که پدرش به جای سربازی آنوقتها که سربازی در فرانسه اجباری بوده در افغانستان معلم ریاضی بوده است. و فارسی را انگار تا حد خوبی می داند.

همه جا سبز است. مثل شمال خودمان. البته کمی فرق را دارد. اینجا واقعا هیچ وقت ارتفاعات بیشتر از یک تپه نیست و با کوههای البرز قابل مقایسه. جاده هم هیچ وقت زیاد از دریا فاصله نمی گیرد.

به اسکله که رسیدیم سوار یکی از این کشتی های توریستی شدم که باز قبلا فقط در تلویزیون دیده بودم. 1 ساعتی با قایق در میان جزایر کوچک تاب خوردیم تا بالاخره کنار یکی از این جزایر توقف کردیم و شنایی هم. آبی نسبتا گرم بود وشنا درش خیلی لذت بخش تر. آب کاملا شفاف و آرام و چون نزدیک صخره های ساحلی بود به رنگ سبز مرجانی بود. حرکت که کردیم به یک جزیره دیگر رفتیم که کلیسایی داشت. پیاده روی در میان جنگل بکر در یک جزیره احساس این کارتونهای کودکی را بر می انگیزد  که خیلی هاش در جزایر رخ می داد. والیبالی بازی کردیم در آب و به راه افتادیم. غذا را در کشتی سرو کردند که خیلی خوب بود و با حرکتهای ملایم کشتی و آفتاب کیفش صد چندان می شد. برزیلی ها هم٬ بیشتر خدمه کشتی٬ یک آهنگ سامبا گذاشتند و شروع به رقصیدن کردند.  به جزیره بزرگ رفتیم که دهاتی داشت و ساکنانی هم. خیلی قشنگ بود. آنجا هم 1 ساعتی ماندیم و گشتیم. چند نفری از بچه ها ماندند که من هم شک داشتم که بکنم این کار را یا نه. بی نظیر بود این مناظر. انگار خدا خواسته این تکه زمین را نقاشی کند و هنرش را بیشتر به رخ بکشد. در راه برگشت بارانی زد و دریا پر از موج شد. تکانهای قایق و زد و خورد موج و قایق هم چیزی بود که دوست داشتم و جدید  بود. به هتل که برگشتیم  ساعت از 8 گذشته بود. دوشی گرفتیم و با ایمن به پیتزا داوطلبی رفتیم که تعریفش را کردم. ربع ساعتی که گذشت تقریبا همه آمدند و تورنومنتی گذاشتند که کادر مربیان (والیبال) متشکل از 4 نفر 97 پیتزا خوردند.  

راستی این روز ها قسمتی از استاد را با خانم هایده جایگزین کرده ام. زیاد برای وطن خوانده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 22:25  توسط صبا  | 

ريسمان های زندگی هرچه باريک تر شود، محکم تر به آن می چسبيد

"اين دو کاملا با هم سازگارند. هرچه به مرگ نزديک تر می شويد، زندگی صرفنظر از حالتان با ارزش تر می شود." این را یک زن آمریکایی به نام نورا گفته است که مرگ اختیاری را اختیار کرده است. برای من که زندگی کردن بدیهی شده بود این جمله جالب به نظر آمد.

دیروز و پریروز اینجا X-FORUM بود. X همان دانشگاه ماست (راجع به اینکه چرا معروف به X شده بعدا توضیح می دهم) اما همه آمده بودند. شرکتهای معتبر و بانکها و بیمه ها. از دانشگاهها هم برکلی، MIT  و استنفورد و کلمبیا و کمبریج و مونترئال و EPFL و دانشگاه توکیو و ... آمده بودند. از هر قاره چند تایی بود. بیشتر البته به درد ۲۰۰۳ای ها می خورد که دنبال کار آموزی هستند. ما هم به عنوان ۲۰۰۴ می رفتیم و می گفتیم آقا کارگر نمی خواهید. در حقیقت برای کارآموزی امسال تابستان می خواهم که کارگری باید باشد.

این آقا یا خانم نسرین علوی (اسم مستعار است) هم بساطی برای خودش راه انداخته ها. همه این بلاگر های معروف را انداخته به جان خودش. بد بختی ما که یکی دو تا نیست. کم برای خودمان دردسر داریم و خیلی این خوارج (منظور خارجی هاست) دید خوبی نسبت به ایران و اسلام دارند، این دلبندان هم نمکش را زیاد می کنند. کتاب نسبتا قطوری نوشته است به نام "ما ایرانیم". می توایند به اینجا بروید و فصل اولش را پیاده کنید که البته خودم کامل نخواندمش. داریوش م، خوابگرد و بی بی سی هم برش نقد زده اند.

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 17:21  توسط صبا  | 

امتحانهایم خوب و بد تمام شد. ترم جدید البته دو هفته ای است که شروع شده است. اینجا برای هیچ امتحانی هیچ فرصتی نیست. صبح کلاس می روی. بعدش امتحان میدهی. بعد از ظهر هم ورزش است و دوباره کلاس. شاید البته ترتیبش همین نباشد لزوما. و گاهی شاید تخفیفی بدهند.

از فردا پیش رضا قاسمی می روم.  برای کلاس سه تار. همان نویسنده "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" که البته شنیده ام بعضی سرور ها فیلترش کرده اند. اگر اینطور بود فصل اول را از اینجا ببینید. حتما بخوانیدش. نوعی شرح حال خودش است. قلمش هم متفاوت است. بعدا اگر شد مختصری از زندگیش می نویسم. پله هایی که گابریک رویشان می شاشیده را یک باری چند ماه پیش بالا رفته ام. خیلی حس خوبی بود. انگار وارد داستان شدی یا وارد لوکیشن یک فیلم تاریخی شده ای که باقی اش گذاشته اند برای بازدید!!!

فعلا که انگار ابراهیم نبوی مقام پرکارترین ایرانی را از خودش کرده است. خودش هم این را به شوخی پیش بینی کرده بود. ولی فکر نمی کنم آرزویش می کرد. رئیس جمهور م.ش.نگ ( بخوانید منتخب شورای نگهبان) (برگرفته از آقا ابراهیم نبوی) هم که هر روز این موضوع انشا را در ذهنم تداعی می کند که اگر شما رئیس جمهور شوید چه خواهید کرد. این الفنون (باز هم برگرفته از آقا ابراهیم نبوی) هم انگار اینطوری شده که خودش هم در خواب نمی دیده که به اینجاها برسد، هر روز یک دسته گلی به آب می دهد. برای ما هم که بد نشده است. از فضای جک ایران که دور مانده ایم هر روز این روزها چند صفحه ای طنز دست اول می خوانیم.

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 1:34  توسط صبا  | 

روز چهارم

این روز چهارم سفراست که البته نوشته بودمش و تایپش نکرده بودم.

 

امروز دیر از خواب بیدار شدم. راستش اگر ایمن صدایم نمی کرد هنوز هم خواب می ماندم و صبحانه را از دست می دادم. بعد از صبحانه که با عجله خوردم قرار شد به مرکز شهر برویم. در ایستگاه اتوبوسی که زیاد از هتل دور نبود منتظر شدیم و بعد از نه چندان معطلی زیادی اتوبوسی رسید. کلا سیستم حمل و نقل شهری در ریو اگر چه به نظرم بسیار فعال و بی معطلی آمد اما از یک بی نظمی هم بهره مند بود! در اتوبوسها پول می گیرند. یک مامور در راهروی اتوبوس نشسته است و پول می گیرد و اجازه عبور می دهد. سیستم احمقانه ای است. اتوبوس اما اگر جای خالی برای نشستن نداشته باشد, بهتر است که سوار نشد. از سواریهایشان هم وحشیانه تر رانندگی می کنند. این البته منحصر به خطوط به اصطلاح واحدشان است. طرح هندسی راهها و ترافیک خیابانها هم  این اجازه را بهشان می دهد.

در یکی از همین خیابانها بود که آلیس را نزدیک بود ماشین بزند. شانس آورد و آوردیم. جایی که شلوغی مرکز شهر را نداشت اما ظاهرا مرکز شهر بود پیاده شدیم و از یک کلیسا دیدن کردیم.  یک کلیسای معمولی بیشتر نبود و در مقایسه با کلیساهای بزرگ و قرون وسطایی فرانسه چندان نمودی نداشت. کلیسای دیگری کمی قدیمی تر از قبلی مانده از قرن 17 بالای یک تپه که داخلش به شدت تزیین شده بود را دیدن کردیم. تقریبا تمام جاهای تاریخی دوشنبه ها تعطیلند و این یکی کلیسا را که سنت بندیکت هم نام داشت در تاریکی دیدیم. از آنجا که آمدیم به مرکز شهر واقعی رفتیم. همه یک عینک آفتابی مسخره خریدند و مسخره ترها یک کلاه مکزیکی هم. کتابخانه قدیمی ریو هم همان حوالی بود که 350,000 جلد کتاب قدیمی داشت. سه طبقه پر از کتاب.

همه جا پر از کلیسا بود. و نکته عجیب آنکه سر ظهر دوشنبه کلیسا را پر از آدم می دیدی. و آنهایی که اعتقاد داشتند ولی یا وقتش را نداشتند یا حالش را, در عبور از مقابل کلیسا صلیبی می کشیدند و سری خم می کردند و لختی می ایستادند.

یک بنای مخروطی شکل که ارتفاعش حوالی 70-80 متری می شد در حقیقت کلیسای بعدی بود که این یکی هیچ ربطی در ظاهر به کلیسا نداشت. نه ناقوسی و صلیبی و در داخل بدون هیچ ستونی. نیمکتها هم شبیه یک میدان نمایش چیده شده بود. به هر حال در خارج اگرچه نمای چندان جالبی نداشت اما در داخل با تمام آراستگی اش آرامش بخش بود.

سوار مترو شدیم تا به تماشای مسیح بر فراز بلندترین کوه ریو برویم که مسیح این بار در مه غرق شده بود و برگشتیم. مترویشان بد نبود و همچنان که باز خدمه اضافی فراوان داشت ولی با متروی پاریس قابل مقایسه نبود حتی با وجود کولر.

شب در رستورانی رفتیم که شیک بود و یک نوشیدنی مجانی بهمان داد و بعد غذا هر چه که بر می داشتی به ازای هر 100 گرم 2,65 رئال می پرداختی.

پول برزیلی چه اسکناس باشد چه سکه به یورو شباهت بی نظیری دارد. یعنی طرح تقریبا همان است به جز آنکه به پرتغالی هم چیزی نوشته اند. باز جالب است که مثلا هم سکه 1 رئالی دارند و هم اسکناسش را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 2:43  توسط صبا  | 

عرفان و منطق

"برتراند راسل" در مقاله " فلسفه در زمان ما " می گوید:

" ... فلسفه یک ارزش دایمی است دارد که تغییر نمی پذیرد مگر از یک جهت : و آن اینست که بعضی از اعصار بیش از اعصار دیگر از حکمت دور می شوند و در نتیجه هم بیشتر به فلسفه احتیاج دارند و هم کمتر مایل به پذیرفتن آن هستند."

و البته در مقاله عرفان و منطق تعریفی می دهد که لااقل با حس - و نه علم -من از فلسفه  اندکی متفاوت است:

"کوشش برای شناختن کل عالم از راه تفکر ، از آغاز کار به واسطه اتحاد و تعارض دو تمایل متفاوت انسان پرورش یافته است : یکی انسان را به سوی عرفان رانده است و دیگری به سوی علم . اما بزرگترین مردانی که به فلسفه پرداخته اند هم نیاز به علم را احساس کرده اند و هم نیاز به عرفان را و بزرگی زندگی آنها حاصل کوشش در راه هماهنگ ساختن این دو نیاز بوده است. "

با این تعریف ، با وجودی که تمایل درونی خودم همیشه بیشتر به سمت عرفان - به معنی عام آن- بوده است - و البته در حد کشش هم باقی مانده است- احساس می کنم که از نسل من  ، آن معدودی که اصولا به این گونه موضوعات می اندیشند و عطش آموختن دارند کسانی به این سمت کشیده شده اند و به دلیل سرگردانی در این حوزه و غفلت از علم در سطح باقی مانده اند و به عمق راه نبرده اند و گاه می کوشند به همان دانش و بیشتر حس سطحی چیزهایی را بکاوند و به نتایجی برسند. در حالی که جز با پرداختن به هر دو وجه نمی شود به جایی رسید . و از سویی کسانی تنها بر روی بعد عقلی استوار شده اند. منظور این نیست که همه فیلسوف شوند . شاید بیشتر این باشد که در جامعه تعداد بیشتری باید به سمت شناخت از راه تفکر پیش بروند و در این پیشروی تعادل را پیشه کنند و شیوه تفکر را بیاموزند تا این تفکر به تدریج پایه نیازمندیهای دیگر شود. شاید چون علم ، عرفان را از برداشت سطحی و صرفا حسی باز می دارد و عرفان درهای جدیدی را برای تعلم و تفکر دوباره می گشاید . آن چنان که عطار می گوید:

تا قوت عشق تو بدیدم           سرگشتگیم بسی فزون گشت 

             

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 21:4  توسط سروش  | 

همراه با فاطی

ای فاطی بشنو حکایت عشق عاشقانت را به همه زبانها و گویشها.

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 20:12  توسط صبا  | 

وزیر پرورش تدین و کودنی

وزیر آموزش و پرورش در سخنانی که در دفاع از خودش عنوان کرد، در پاسخ به این سووال که چه فکری برای تیزهوشان کرده است؟ گفت: هیچ! وی توضیح داد که بنا به گفته یکی از علمای قم تیزهوشان نوعا آدمهای متدینی نیستند و به همین دلیل آموزش و پرورش نباید به فکر آنها باشد.

ولی به هر حال از این سخن چند نتیجه بدیهی می توان گرفت:

۱- آدمهای متدین لزوما کودن هستند.

۲- تیزهوشی با تدین رابطه معکوس دارد.

۳- من آدم متدینی هستم پس کودنم.

۴- در راس امور جامعه باید آدمهای کودن قرار بگیرند تا شرط لازم تدین حداقل برآورده شود.

۵- اگر در راس سیستم آدمهای کودن قرار بگیرند و در زیر شاخه ها آدمهای باهوش، آنگاه دو حالت پیش می آید:

I- سیستم ناپایدار باشد یا فروپاشی کند.

II-سیستم زورچپان باشد که باز ناپایدار است و فروپاشی می کند زیرا که در حالت تعادل نیست.

۶-این سیستم تا به امروز پایدار بوده است.

۷- نتیجه معقول آنست که زیر شاخه های سیستم آدمهای باهوشی نیستند.

۸- پس بنا بر (۴)، (۵) و (۷) همه آدمها کودنند.

۹- پس همه آدمها شرط کافی برای متدین بودن را دارا هستند.

۱۰- پس در جامعه اسلامی بهتر است به افراد متدین بیشتر توجه شود.

۱۱- همان نتیجه ای است که وزیر محترم گرفته اند. زیرا همان بهتر که افراد غیر متدین از کشور خارج شوند و نباید به فکر آنها بود.

 

و اما یک کلیپ آمریکایی برای جنگ را از اینجا ببینید. و شاهکار استاد فیلمساز ایرانی را هم از اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 0:25  توسط صبا  | 

نان شیری در ریو

نان شیری در ریو دو ژانیرو
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 11:26  توسط صبا  | 

روز پنجم

روز چهارم را بعدا می گذارم. فعلا امتحان دارم و مجال تایپ کردنش نیست.

 

صبحانه را که با عجله خوردیم در لابی هتل منتظر ماندیم تا اتوبوس H-Stern برسد. H-Stern یک شرکت جواهر سازی است که معروف است و نمی دانم در اصل کجایی است ولی در ریو دو ژانیرو همه جا تبلیغ کرده است. در برزیل هم انگار معدن الماس و طلا زیاد است.

وقتی رسیدیم این پذیرش H-Stern بود که اول از همه باعث تعجب شد. در همون مدتی که ما آنجا منتظر بودیم حداقل دیدم که به 4 زبان به جز پرتغالی که زبان خودشان است حرف زدند. نمی دانم  چقدر باید حقوق بگیرد یک مسئول پذیرش تا 5-6 زبان حرف بزند. قدم به قدم مسئول و راهنما گذاشته بودند تا هم راهنمایی کنند و هم مراقب اوضاع باشند که باز البته همه چند زبانی بلد بودند.انگلیسی و اسپانیایی که حتما بلد بودند و تا حدی فرانسه که البته خیلی هاشان فرانسه را هم به همان خوبی حرف می زدند که انگلیسی. از کارگاهها که خواستیم ویزیت  کنیم واکمن مانندی دادند و زبان را انتخاب می کردی که دقیقا 12 انتخاب داشتی. جواهر تراشان پشت ویترین نشسته بودند و مشغول بودند. همانجا بود که اولین تصویر حقیقی عمرم را دیدم. یعنی مثلا یک تکه الماس را گذاشته بودند و یک آیینه مقعر بزرگ و این تشکیل یک تصویر حقیقی می داد. انگار یک الماس واقعی گذاشته بودند و وقتی می خواستی لمسش کنی دستت ازش رد می شد. همینطور فیبر نوری. آن هم اولین بار بود که حرکت نور و شکست نور در فیبر نوری را می دیدم. ازمان پرسیدند که نمی خواهیم چیزی به در حدود ۲۰۰ رئال (واحد پول برزیل که تقربیا برابر ۳۵۰ تومان است) بخریم که البته جواب ما منفی بود. در عوض به ما چند تا سنگ دادند که البته تراش نخورده بود ولی به اندازه کافی قشنگ.

 زیاد علاقه ای به جواهر آلات ندارم ولی اینجا جذب هنری که در این جواهرات به کار رفته بود شدم. یک گل مانند ساخته بودند با طلا و پلاتین و الماس که با سرما و گرما می شکفت و جمع می شد. بی نظیر بود. 

آمریکاییها زیاد بودند در گالری. آمده بودند خرید و اتفاقی که به حرف یکی شان با فروشنده گوش می کردم که یک انگشتر را قیمت می کرد شنیدم که آن تکه سنگ و فلز حدود ۲۵۰۰۰ دلار می ارزد. به هر جواهر البته شناسنامه ای و کارت شناسایی می دادند. چند تایی از بچه ها هم خرید کردند که مسلما از خارجی ها بودند و نه از فرانیسویهای خسیس. آخرش هم بهمان مینی بوسی دادند برای بازدید کردن از "نان شیری". نان شیری چیزی نیست جز یک تخته سنگ بزرگ  که البته خیلی بلند و قشنگ است. 390 متر ارتفاع دارد و از آنجا همه جای ریو را می توانی ببینی. جدا از آن فرم خاصی دارد که با منظره جنگل و دریا و جزیرههای کوچک و ساختمانها جذابیتهایش بیشتر ظاهر می شود.

بعد از نان شیری به سواحل ایپانما رفتیم. ریو سه محله دارد که قشنگ است و مردمش ثروتمندند. کوپاکونما, ایپانما و لبلون. فرق سواحل ایپانما با کوپاکونما در آن است که موجهای آنجا بلندتر و قویتر است. موجهایی  که وقتی رویش سوار می شوی باید سعی کنی رویش بمانی و اگر به زیر بروی تنها کار مفید اینست که دستهایت را حایل صورتت کنی تا اگر بر زمین زدت بینیت نشکند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 0:19  توسط صبا  | 

پاریس، شهر رمانتیک نویسندگان دور از وطن

به نیکلا سارکوزی که نگاه می کنم و این که بیشترین شانس را برای ریاست جمهوری فرانسه در دور بعد خواهد داشت (هر چند الان شک دارم) یک ذره کمتر از وجود مبارک احمدی نژاد خجل می شوم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 23:16  توسط صبا  | 

روز سوم

صبحانه هتل خیلی خوب است. من که به زور همیشه صبحانه می خورم نیم ساعت یا سه ربع ساعتی خوردم. یکشنبه بود و ساحل پر از آدم. همه والیبالیها آمده بودند و یک تورنمت بود. ما هم تیم خوبی داشتیم ولی با یک عملکرد بد. یکی از مربیها در تیم ما بود. به هر حال دو بازی اول که بازیهای آسانی بودند را واگذار کردیم و سومی را که از همه سختر بود بردیم. ناهاری دادند  که البته به زور اسمش را میشود ناهار گذاشت.  بعد از ظهر را هم والیبال بازی کردیم با برزیلی ها. به شدت قوی هستند. تیم ضعیفی نبودیم اما تقریبا همیشه باختیم. شاید البته به والیبال ساحلی عادت نداریم یا به باد. موجها امروز به بلندی موجهای دیروز نبودند. بعد از ظهر آمدم و حمامی کردم و راه افتادیم به جستجوی رستوران. خیلی از فرانسویها راهنمایی برای ریو گرفته بودند و آن را مثل یک کتاب عادی خوانده بودند. آدرس رستورانها را هم  از همانجا پیدا کردند. این بار هم به یک رستوران خوب به نام سروانتس رفتیم. سروانتس اگرچه یک رستوران کلاسیک بود اما به دلم نشست. غذای فراوان با قیمتی معقول. تقریبا در همه رستورانهای کوپوکابانا 70-80 درصد توریستند و بقیه را خود برزیلها تشکیل می دهند. فکر می کنم برزیلی ها هم مثل ما در پاریس هیچ وقت در رستورانها حال نکرده اند. رسم است که گارسن ها هر نوشیدنی که برایت سرو می کنند حتی اگر آب باشد اول لیوانت را پر کنند.

 آدریان هم اتاقی رومانیاییم غیر قابل تحمل است. یک دوست ایتالیایی هم پیدا کرده که شبها با هم بیرون به باری یا کافه ای می روند. همیشه دیر بر می گردد و همیشه پول کم دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 23:49  توسط صبا  | 

گریه برای یک شوخی

آدم گریه اش می گیرد. یاد وقتی می افتم که در دبیرستان تاریخ قجر می خواندم و حرص می خوردم. اینجا بیشتر حرصم می گیرد وقتی یک روسی یا فرانسوی کج دماغ با تکبر برخورد می کنند. آنها هم حتما در تاریخشان خوانده اند که بر سر ملت ما چه آورده اند. اما آنها با افتخار. نمی توانم بهشان بگویم که ما قبلا چه بوده ایم و این الان است که اینگونه ایم. چیزی بیشتر از یک بد شانسی نیست. شباهتهای ا.ن به همه، چیزی بیشتر از یک شوخی برایم نیست. حتی به بوش که این یکی را یک انگلیسی در تایمز لندن به چاپ رسانده بود. بهنود در روز خوب توصیف کرده است سیر وقایع را.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 4:12  توسط صبا  | 

یک عکس، یک کلیپ

یک کلیپ با حال هم از اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 20:57  توسط صبا  | 

روز دوم

اینجا برزیل است.

نمی دانم سرزمین چی. هیچ صفتی ندارم برای توصیف کردنش. وحشی, غریب, شرجی, مرطوب یا شاید خطرناک. در فرودگاه و کنترل پلیس که می رسی اولین چیزی که جلب توجه می کند برخورد ماموران است که آن لبخند و در عین حال جدیتی که ماموران اروپایی دارند را ندارند. از فرودگاه  که بیرون می آیی رانندگان تاکسی اند که اطرافت را می گیرند و این بیشتر برای فرانسویها عجیب می نمود. از فرودگاه که رد می شوی و هنوز به شهر نرسیده محله های فقیر را می بینی که با جنوب تهران کاملا قابل مقایسه اند و شاید هم بدتر. شهر ترافیک  روانی دارد به نسبت جمعیتش. از بزرگراهی رد شدیم که شاید 2-3 کیلومترش بروی پلی بنا شده بود. اکثر خیابانها یا یک طرفه اند یا بلوار مانندند. به هتل رسیدیم در محلهای به نام کوپاکابانا روبروی دریا. هنوز همه اتاقها خالی نشده بودند و هتلدار در بار هتل نوشیدنی پیشنهاد داد که فرانسویها را به هیجان آورد. با یک تونسی و یک رومانیایی هم اتاقی ام. اول از هر کاری پول برزیلی گرفتیم. ظهر به رستورانی رفتیم نزدیک هتل. 14-15 نفری بودیم. بر خلاف رستورانهای فرانسه که چرند سرو می کنند و قیمت خون پدرانشان را میگیرند اینجا غذای خوبی می دهند با قیمتی مثل ایران. پریسیلا نتها برزیلی والیبالی هم همراهمان بود و کلی کمکمان کرد. بعد از هتل به پلاژ رفتیم و کمی والیبال بازی کردیم و نتی به آب زدیم و با موجها بازی کردیم. موجها بسیار بلند است و بر آنها سوار شدن زیاد سخت نیست. شب به رستورانی رفتیم که خیلی خوب بود. اگر چه که گران بود ولی بسیار عالی بود. انواع سالاد را گذاشته بودند و همه مجانی. بر سر میز که مینشتی تقریبا هر دو دقیقه یک گارسن می آمد و برایت پیتزا سرو می کرد. انواع پیتزاها. همانجا بود که پیتزا شکلات و موز هم خوردم که به نظرم خیلی خوب آمد و اگر یک مغازه در ایران این کار را بکند کلی مشتری خواهد داشت. و آخر تکنولوژی را هم دیدیم. در ورود به تو کارتی میدادند و بر سر میز که مینشستی  و سفارش که می دادی ( مثلا یک  نوشیدنی) در یک PDA میزد و یک شبکه داخلی داشتند و در کمتر از 30 ثانیه گارسنی را می دیدی که سفارش تو را در دست می آید. موقع پرداخت هم فقط همان کارت را می دادی و هیچ پرسش و پاسخی رد و بدل نمی شد.

آخر شب هم با فرانسویها رفتیم بیرون و برزیلی ها را دیدیم که پشت یک دیسکو صف کشیده بودند.  روز خسته کنندهای بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 21:43  توسط صبا  | 

روز اول

من البته برگشتم. در سفر فرصت کردم و چیزهایی که به نظرم جالب آمد را نوشتم. این روز عزیمت به وادی برزیل است!!!

مثل همیشه دیر راه افتادم. تقصیر من نبود. ظهرش رفتم خانه فریبرز تا کامپیوتری که تازه خریده بود را ببینم و ناهاری با هم بخوریم. وقت نکردم چمدانهایم را جمع کنم. عصری بعد از کلاس آمدم و مشغول شدم و تازه مجبور شدم  ظرفهایم را هم بشورم. مادر پریسا تا چند روز دیگر می رسد و برادر هایش هم. اتاق مرا خواست و وادار به مرتب کردن اتاق شدم. به هر حال حرکت کردم و در راه مروان را دیدم. بعدا فهمیدم که خیلی شانس آوردم که دیدمش, چون نه می دانستم که شارل دو گل 1 است یا 2 و نه میدانستم از کدام درگاه (port) است.  جنی که در اصا اسمی شبیه "جیاندران" دارد که چینی است و واضحا همیشه سر وقت است هم این بار دیر آمده  بود. هر سه همسفر بودیم تا فرودگاه و مثل قصه همیشگی ایرانیها در فرودگاهها,این بار هم من هم مستثنی نبودم و مشکل داشتم. به هر حال همه کنترل ها تمام شد و بدون هیچ تاخیری و مشکلی راه افتادیم. بوینگ 777 بود و نسبت به هواپیماهای ایرانی عالی.

 خیلی لذت دارد با زمان بازی کردن, وقتی که به ساعتت نگاه می کنی, ساعت از 10 گذشته است, اما هنوز هوا تاریک است.  در هواپیما یک جفت عاشق کنارم بودند. از بچه های والیبالند هر دو و توی ecole با هم آشنا شده اند. آنقدر از هم لب گرفتند که من دهنم به جای آنها خشک شد و به قدری عشق بازی کردند که من به جایشان خسته شدم. خوابیدند در آغوش هم. کمی که گذشت نمی دانم گرمشان شد یا دستشان خواب رفت. همدیگر را پس زدند. همیشه انیطور است. عشق و عشق بازی از این نوعش همیشه متعلق به زمان خوشی است.

برایم عجیب بود وقتی یکی از فرانسویها گفت اولین بارش است که سوار هواپیما می شود و وقتی تعجبم بیشترشد که گفت خیلی از بچه های بخش (منظور والیبالیهاست) اینطورند. کلا این را به پای خساستشان می توان گذاشت. این فرضیه ام بعدا در برزیل تایید شد و الان می دانم که خیلی خسیسند.

بعد از حدود 12 ساعت رسیدیم. خوشبختانه کنار پنجره بودم و برزیل را از آسمان هم دیدم. از اروپا هم سبزتر و وحشی تر. مناظری بود کاملا جدید که قبلا فقط در فیلم ها دبده بودم.

اینجا برزیل است.    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 18:42  توسط صبا  | 

در برزیل

اینجا برزیل است. کشوری کاملا متفاوت. اما به هر حال نه شاید زیاد دور از فرهنگ ما. اوضاع هم خوب است. بر که گشتم تعریف کردنی زیاد دارم. تا بعد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 20:49  توسط صبا  |