مهتاب ساعت ۹ يک ربع زودتر از اون چيزی که قرار بود زنگ بزند٬ زنگ زد تا بيدار شوم و از مراسم جا نمانم. پوشيدن یونیفرم بزرگ با همه جزئیاتش بيشتر از اينکه سخت باشد دقت ميخواهد تا همه چيزهای لازم يادت بمانند. مراسم اهدای مدال و تجدید پرچم بود. يکی دو نفر نظامی ترفیع پيدا مي کردند و چند تا از استاد ها هم شوالیه می شدند. وزير دفاع هم می آمد.
اگر چه با سيستم نخبه پروری به شدت مخالفم و اگر چه با ecole به شدت حال ميکنم ولی در شروع مراسم گوینده به پدر و مادر ها گفت: "هم اکنون در مقابله خود مديرانِ آينده شرکت ها و هسته اصلی تحقيقات در آينده را پيش روی خود ميبيند" که من نفهميدم بايد از اين جمله خوشم بياید يا نه. يعنی نمی فهمم اگر به يکی از ۲۰ سالگی بگویند تو در آينده قرار است فلان کاره بشوی خوب است؟
اتفاق خاصی رخ نداد، غير از اينکه مادام le ministre!!! کمی دير کرد و ما را خسته تر. عمدتاُ تفاوت زيادی بين وزير دفاع فرانسه که يک زن است با وزرای خودمان يافتم. يک اعتماد به نفس بالا با جدیت که البته در همه فرانسوی ها ميتوان يافت به اضافه جذبه که البته اين يکی را وزرای ما کم دارند، داشت. چند باری شمشیرها را به بهانه های مختلف بالا گرفتيم که سخترین قسمت بود. تقريبا دست همه بعد از ۲-۳ دقيقه شروع به لرزیدن ميکرد. خيلی گفته بودند که آب و شکلات و نميدانم هر چيزی که ميشود بخورید و لطفا غش نکنيد.
سرود ملی و سرود ورودی را اين بار بی اشتباه خوانديم و رژه رفتيم و مراسم تمام شد. پدر مادر ها شروع کردند با فرزندان گلشون عکس گرفتن و ما هم مثل اين کره خرهای یتیم ایستادیم يه گوشه به چرند گفتن و شنيدن.
وزير حرف زد و ما هم از هندوانه هایی که ديگر زيرِ بغل هامون جا نمی شد راضی بوديم.
بعدا کلنل و ژنرال و کاپیتان و همين طور آقای holinier ميل زدند و تشکر کردند و ابراز رضايت.
فعلا از رژه و اينجور کوفته کاریها تا ۱۱ نوامبر راحتیم. ۱۱نوامبر سالروز جنگ جهانی اول است و polytechnician ها زيرِ ارک تریمف توی پاريس رژه میروند. دقيقا وسط امتحانها.
تا چند روز ديگه ميرم برزیل. دقيقا ۳ روز ديگه. يک سرزمين خيلی دور برای ايرانی ها. از ماجراهای ويزا گرفتن که بگذريم ( که به چند تا کشور مثل ايران، عرق، افغانستان و... به راحتی ويزا نمی دهند) شنيده ام ریودوژانیرو شهر خطرناکی است. آمارِ جرایم به شدت بالاست. گفتند که اگر کسی آمد و تهدیدتان کرد خيلی خيلی آرام دستتان را بالا بیاريد و بگذاريد چيزی را که می خواهد ازتون برداردِ. هرگز زيرِ ۴-۵ نفر با هم از هتل خارج نشويد و لباس مارک دار نپوشید. پارسال بچه های فوتبال رفته بودند برزیل و با ۴ سرقت دوربين برگشته بودند. جدا از اون اين طولانی ترین مدتی خواهد بود که من احتمالا هيچ ايرانی نخواهم ديد و فارسی حرف خواهم نزد. وقتی که برگردم البته اين مشکل هم هست که ۱ هفته بعدش امتحانهایم شروع ميشوند. و خدا به خير کند.
+ نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1384ساعت 19:10  توسط صبا
|
تقريبا همه عربها روزه ميگيرند. و اين مستقل از اين که اصلا چقدر اعتقاد دارند. به قول خودشون اين بيشتر يک مسأله روانی است. شنیده بودم که بعضی ها شون با شراب هم افطار مي کنند. جمعه شب مهمانی شبانه شرقی بود. binet ArabX اين مهمانی را گرفته بود. از ايرانی ها هم چند تا آهنگ گرفتند. هر چی باشد اگه قرار بر شرقی بودن باشد، اصلِ شرق و شرقی ماییم. در Bobar (دیسکو ecole) افطار و مهمانی شان را شروع کردند. ما ايرانی ها هم جمع شديم و حوالی ۱۱ رفتيم. از عرب پر بود. از تونسی بگير تا مراکشی ها٬ الجزایریها و لبنانیها. فرانسویها هم اومده بودند تا کمی برقصند و هم يک قلیان مجانی بزند. اين عربها با اينکه اون شب پر دختر عربی بود (که به نظرم خیلی هاشون هم از دخترهای ایرانی خوشگلتر و خوش هیکل تر بودند)، دم به دم دست يکی از دخترهای ايرانی رو می گرفتند و می رقصیدند. آقای Holinier را هم يه دم ديدم. آماده بود يه لیوان آبجو بزند در آن وقت شب.
چند تا آهنگِ ايرانی گذاشتند، ايرانی ها هم رقصیدند و کردی هم و لذتّی برديم.
دیويد پدرخوانده ام را ديدم. قبلا بگویم تا اينجا که من خودم ميدانم ۳ پدرخوانده دارم. يکی از ورودی های خودمان است، در بخشِ ورزشی خودمان، ديگری همين دیويد است که از ۲۰۰۳ی هست و وقتی ميخواستيم کلاه ۲ شاخمان (Bicorne) را بگيريم به پدر پدرخواندگی ما رسيد و سومی که خودم هم ندیدمش( البته بايد می دیدمش، اون دودرم کرد) يکی از فارغ التحصیل های اينجاست (X97) که اتفاقا خيلی جوان در آماده. وظيفه اين يکی اين است که هر چند وقت يک بار من را به يه جايی دعوت کند تا با هم حرف بزنيم و خلاصه اينکه کاری کند که من اينجا احساس غریبگی نکنم.
دیويد را ديدم. آمد جلو و سلام کرد. ازم عذر خواهی کرد که در مراسم اهدای شمشير نبود ( هر چند اين کار رو قبلا با ايميل کرده بود). تمام تابستان لبنان بوده. انگار هر سال تابستان ميرود آنجا. پدر و مادرش مراکشی اند ولی خودش در فرانسه به دنيا آماده و بزرگ شده. ولی به هر حال فرانسوی را با لهجه عربی صحبت ميکند خيلی غلیظ. اين فرانسوی ها که ه را اصلا نمی تواند تلفظ کنند، دیويد آنچنان اصرار دارد در گفتنش که به ه دو چشم هم رضايت نمی دهد.
پسر خوبیست. خواص فرانسوی خيلی کمتر دارد. جزوه نفرات برتر ecole است و کله اش در ریاضی انگار به شدت کار ميکند. یهودیست ولی به قول خودش بيشتر دوستانش مسلمانند. در لبنان هم پيش دوستانِ مسلمانش٬ آنهم از نو شیعه اش بوده. ميگفت که از اسراییل خوشش نمی آيد، ولی نسبت به فلسطینی ها هم احساس خوشایندی ندارد.
از نخست وزير اسراییل گفت که در اصل ايرانی است و با خاتمی فارسی حرف زده اند نمی دانم کجا.
اين را البته توی مراسم اهدای دوشاخ هم بهم گفته بود که محال است که بيايد و در فرانسه کار کند. ميخواهد برود آمريکا درس بخوانند و به مراکش برگردد.
اينجا از هيچ آیینی احساس دوری نمی کنم. نه از یهودی٬ نه از مسيحی يا حتی کسی که ميگويد بی اعتقاد است، يعنی کافر!!!! به هر حال دیويد اولين دوستِ یهودی من است.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1384ساعت 16:12  توسط صبا
|
امروز هم مثل هر روز ecole شلوغ و شايد پر درد سر بود.
برای من که کلی از پولم رو از دست دادم که توی ايران سربازی نرم، رژه رفتن اون هم توی ارتشِ فرانسه شايد زياد خوشايند نباشد. حتی اگر با grand uniform (یونیفرم بزرگ) باشد.
آقای Holinier، رهبر ارکستر و استاد پیانوی ecole، آواز ورودی ما را يعنی ۲۰۰۴ی ها را تنظيم کرده و خودش هم تمرینمان ميدهد. نميدونم چه سرگذشتی داشته. جرات نزديک شدن بهش را نهايتأ پيدا نکردم. ميخواستم به بهانه پیانو زدن به کلاسش برم. شنيده ام که روزگاری برای خودش آدمی بوده. رهبر ارکستر و موزیسین بزرگی. الان به نظرم تنها زندگی ميکند. توی خود ecole. کمی خل و چل به نظر ميرسد. به خاطره هنرمند بودنش نيست. بيشتر شايد به خاطر چيزی است که درونش را آزار ميدهد. شايد چيزی در زندگی از دست داده، مثل خونواده يا نميدونم هر چيزی که باعث شده سرنوشت اين بد بخت هم اينگونه شود. در ecole بمانند و به polytechnician ها آموزش پیانو بدهد.
دو ساعت سيخ ایستادن زيرِ آفتاب که در اين موقع سال اصلا از آسمون پاريس انتظار نمیره، با وضعی که کمربندم را بسته بودم غير قابل تحمل بود. به اين کمربند يه چيزمثلثی با دو ساق کشيده متصله که شمشير بين اين ۲ ساق قرا ميگيرد و دقیقا روبروی درز شلوار. کنار سمت چپ کت هم نواری هست که بايد بين اين دو قسمت قرار بگيره و وزن شمشیر را تحمل کند، دقيقا همون چيزی که من يادم رفته بود ببنندم و در طول ساعت هم فرصت نکردم اين کار رو بکنم. بدبختی به اين ختم نمی شد. یقه کتم را هم ننداخته بودم و تمام مدت بايد به جاش یقه پیرهن آخوندی (که البته از متعلقات یونیفرم بزرگ می باشد) که پوشيده بودم را بالا ميکشيدم تا به نظر یقه کتم بياد.
این دومین باری بود که رژه می رفتم. حوصله تمرين کردن باهاشون رو قبلا نداشتم. به خاطر همين هم، هم کاپیتانمون و هم پدر خوانده ام باز خواستم کردند چند باری. ديروز هم کلا نظمِ صف را به هم ریخته بودم. توی صفهای جلو من تنها خارجی حاضرم و بقيه فرانسوی اند. استراحت که دادند دقيقا ۶ نفر اومدند و گفتند که فلان جا را اشتباه کردی. يک گروهان از ۲۰۰۳ی ها هم آماده بودند. و مراسم صوری حمل پرچم انجام شد، ژنرال هم اومد و سرود ملی و سرود ورودی را خواندیم که البته من سرود ملی را نخواندم٬ چون نه بلد بودم و اگر هم بلد بودم فرانسوی نبودم و اگر فرانسوی هم بودم آن احمقانه را که بیشتر به درد عهد ناپلون برای تحریک سربازاش می خورد را نمی خوندم. نهایتا هم ۳ بار تمرين رژه کرديم و بلاخره دست از سرمون برداشتند.
شب مهمانی شبانه شرقی بود. (Soiree Oriental)
+ نوشته شده در جمعه 22 مهر1384ساعت 1:25  توسط صبا
|
سعی بر این است که این بلاگ را هفته ای یک بار به روز کنم. نمی دانم البته که موفق می شوم یا نه!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1384ساعت 3:22  توسط صبا
|